وانگهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وانگهی . [ گ َ ] (ق مرکب ) سپس . (یادداشت مرحوم دهخدا). پس . پس از آن . بعد : بدو گفت شیرین که دادم نخست بده وانگهی جان من پیش تست . فردوسی . چرخش ز زرِّ زرد کنی وانگهی در او دندانه ٔ بلورین گردش فروکنی . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٢٩). وانگهی بر طریق معذوری خواست از شاه شهر دستوری . نظامی . وانگهی ترکتاز کرد به روم درفکند آتشی در آن بر و بوم . نظامی . اول اندیشه وانگهی گفتار پای بست آمده ست پس دیوار. سعدی . ◄ وآنگاه . در آنوقت : وانگهی فرزندگانت گازری سازد ز تو شوید و کوبد ترا در زیر کوبین زرنک . حکیم غمناک (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). وآنگهی گوئی من از شاه جهان شاکر نیم گرنه ننگ آید ازین شه رخت رو بربند هین . منوچهری . ◄ بعلاوه . علاوه بر این . از این گذشته . (یادداشت مرحوم دهخدا) : وانگهی مرگ دسته جمعی بی مزه نیست . (هدایت، سایه روشن ).