وانمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وانمودن . [ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) بازنمودن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دوباره پدیدار کردن . (ناظم الاطباء). منعکس کردن . دوباره نشان دادن : سپهر آئینه ٔ عدل است و شاید که هرچ آن از تو بیند وانماید. نظامی . ◄ نشان دادن . نمودن . ظاهر ساختن . نمایش دادن : آنچه در کون است ز اشیا و آنچه هست وانما جان را به هرصورت که هست . مولوی . با سلیمان یک بیک وامینمود از برای عرضه خود را می ستود. مولوی . ◄ به اقرارآوردن . اظهار کردن . (ناظم الاطباء). بیان کردن . ظاهرساختن : حکیمی به رمز وانموده است که هیچکس را چشم غیب بین نیست . (تاریخ بیهقی ص ٩٦).