وام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وام . (اِ) فام . افام . بام . پام . اوام . پهلوی : اپام (قرض، دین )، ایرانی : آپمنه # (چیزی که دریافت شود) . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). قرض . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). دین . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (ترجمان القران ) (دهار) (جهانگیری ). عاریه . (ناظم الاطباء). غرم . غرامة. (منتهی الارب ). دینه . (دهار). طلب . بده . غرامت . (یادداشت مرحوم دهخدا) : کسی را که اندوه وام است نیز ازین گنج باید که باشدش چیز. فردوسی . کسی را که وام است و دستش تهی است به هرجای بی ارج و بی فرهی است . فردوسی . وام جهان است ترا عمر تو وام جهان بر تو نماند مدام . ناصرخسرو. اندر طلب وام تازیان است همواره چنین سال و ماه و ایام . ناصرخسرو. گر بازدهی وام او به خوشی ورنه بستاند به کام و ناکام . ناصرخسرو. خوش بخندید و مرا گفت بدین زر نشود نه مرا کار به کام و نه ترا توخته وام . سوزنی . اشک اگر مایه گران کرد برمویه گران وام اشک ازصدف جان به گهر بازدهید. خاقانی . دلی است بر تو مرا وام و جان وظیفه بر آن لب وظیفه چشم چه دارم که وام بازگرفتی . خاقانی . وام بستانم دهم خواهنده را پس ز گنج غیب بدهم وام خویش . خاقانی . حرف زبان را به قلم بازده وام زمین را به عدم بازده . نظامی . هرچه دهد مشرقی صبح بام مغربی شام ستاند به وام . نظامی . علم او از جان او باشد مدام پیش او نه عاریت باشدنه وام . مولوی . زن نخواهد اگرش دخترقیصر بدهند وام نستاند اگر وعده قیامت باشد. روحانی . - به وام بردن ؛ به عاریت گرفتن . قرض کردن . وام کردن : هر شب قبای مشرقی صبح را فلک نور از کلاه مغربی او برد به وام . خاقانی . - به وام داشتن ؛ عاریت داشتن .به عاریت گرفتن : همت و آنگه ز غیر برگ ونوا ساختن عیسی و آنگه به وام نیل و بقم داشتن . خاقانی . - به وام کردن ؛ قرض کردن . وام کردن : به وام کن زر و زآن مختصر مرا دریاب چه وام خیزد ازین مختصر پدیدار است . خاقانی . - به وام گرفتن ؛ قرض کردن . به عاریت گرفتن : به وام از عشق جانی چند برگیر که یک جان ناز دلبر برنتابد. خاقانی . گوش گیرد گل به وام از عندلیب هرکجا صائب سخن گسترشود. صائب (از آنندراج ). - وام توختن ؛ ادای دین . وام گذاشتن . وام گزاری : هم از گنج ماشان بتوزید وام به دیوانها بر نویسید نام . فردوسی . نباید که یابد تهیدست رنج که گنجور وامش بتوزد ز گنج . فردوسی . - ◄ ادای وظیفه کردن : هنرهای شاهانش آموختم از اندرز وام خرد توختم . فردوسی . چنین گفت از هر که آموختم همی وام جان و خرد توختم . فردوسی . - وام خواستن ؛ استقراض . (منتهی الارب ) : ز بازارگانان و دهقان درم اگر وام خواهی نگردد دژم . فردوسی . ز بهر سپاه این درم وام خواه به زودی بفرماید از گنج شاه . فردوسی . درم خواست وام از پی شهریار برو انجمن شد بسی مایه دار. فردوسی . تو مرا رنگ و بوی وام مده گر ز تو رنگ و بوی خواهم وام . فرخی . وام خواهی و نخواهی مگر افزون و چرب باز اگر بازدهی جز که به نقصان ندهی . ناصرخسرو. چه گوئی ز لب دوست شکر وام توان خواست چنان سخت کمان کوست از او کام توان خواست . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٧٢٣). - وام دادن ؛ اقراض . (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (صراح ) (ترجمان القرآن ). قرض دادن . عاریه دادن . دین . (دهار) (منتهی الارب ). ادانه . (تاج المصادر بیهقی ) (ناظم الاطباء) : تو مرا رنگ و بوی وام مده گر ز تو رنگ و بوی خواهم وام . فرخی . گفت هرچه درویشانند مرایشان را وامی بده . (گلستان سعدی ). وامش مده آنکه بی نماز است زیرا دهنش ز فاقه باز است . سعدی . - وام داشتن ؛ مدیون بودن . مقروض بودن : وگر وام دارد کسی زین گروه شده ست از بدِ وامخواهان ستوه . فردوسی . کس از خاص لشکر نمانده ست و عام که سیم و زر از وی ندارند وام . سعدی . - وام زمین ؛ ذره ٔ خاکی است که در وجود آدمی ترکیب شده و آن به منزله ٔ قرضی است آدمی را از زمین . (فرهنگ فارسی معین ). - وام ستاندن ؛ وام گرفتن . استقراض : به ناز گفتمش ای ماهروی غالیه موی که ماه روشنی از روی تو ستاند وام . فرخی . زن نخواهد اگرش دختر قیصر بدهند وام نستاند اگر وعده قیامت باشد. روحانی . - وام کردن ؛ قرض گرفتن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : چون از کسی وام خواهی کرد از شکم خویش وام کن . (کیمیای سعادت ). گوهر جان وام کردم از پی تحفه تحفه بزرگ است از آن به وام برآمد. خاقانی . وام چنان کن که توان باز داد. نظامی . حرص باید تا تو زر گرد آوری تا کند وام از تو این ز آن بسته اند. عطار. برهنه تنی یک درم وام کرد تن خویش را کسوتی خام کرد. سعدی . در ادا کوش گر کنی وامی منه از وعده پیشتر گامی . اوحدی . می کند وام پی حمد بهار بلبل باغ زبان ازسوسن . سنجر کاشی (آنندراج ). - وام گذاشتن ؛ وام گزاردن . - وام گرفتن ؛ اقتراض . (از منتهی الارب ) : آورده اند که یک روز پسر خود را وصیت می کرد که راز خویش با زن مگوی و از مردم نوکیسه وام مگیر. (قصص الانبیا ص ١٧٦). آورده اند که هر کس از وی وامی می گرفتی، گواهی طلب نکردی . (قصص الانبیاء ص ١٧٦). - وام گزاردن ؛ وام توختن . قرض ادا کردن : هزار بوسه فزون است بر لب تو مرا تو وامداری برخیز و وام خود بگزار. فرخی . جز بهمان جان گزارده نشود وام گرت چه بسیار مال و دست گزار است . ناصرخسرو (دیوان چ مینوی - محقق ص ٤٨). می کوش که وام او گزاری تا بازرهی ز وامداری . نظامی . خاقانی وار وام ایام از کیسه ٔ عمر می گزارم . خاقانی . - وام نهادن ؛ وام گزاردن . وام توختن . ادا کردن قرض : چووام ایزدی بنهاده باشم مرا ده ساتگینی بر تو وام است . منوچهری . ◄ تکلیف . وظیفه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : دل من بدین آشتی شاد کن ز وام خرد گردن آزاد کن . فردوسی . نخست ازجهان آفرین یاد کرد ز وام خرد گردن آزاد کرد. فردوسی . وامی است بزرگ شکر او بر تو بگزار به جد و جهد وامش را. ناصرخسرو. - وام ایزدی ؛ فریضه ٔ نماز و روزه و حج و غیره . (یادداشت مرحوم دهخدا) : چو وام ایزدی بنهاده باشم مرا ده ساتگینی بر تو وام است . منوچهری . ◄ رنگ . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (غیاث اللغات ). لون . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). رنگ . و آن به ترکیب معنی بخشد مانند زردفام و سرخ فام . (انجمن آرا). فام . اوام . پام . بام . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ شبه . مانند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). فام . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) (ناظم الاطباء). بصورت پسوند آید به معنی لون و رنگ و شبیه و مانند. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ شکسته ٔ کلمه ٔ بادام است در بعض لهجه ها. وامچک نام محلی گونه ای از ارژن . درپشند شکسته ٔ بادامچه است . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ بامداد. صبح . (ناظم الاطباء). رجوع به بام شود.