واله شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واله شدن . [ ل ِه ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) شیفته شدن : فاعل آن سرخ و زرد کیست چه گوئی ای شده بر قول خویش واله و مفتون . ناصرخسرو. گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم گه ز عشق خانمان چون عاقلان پژمان شویم . سنائی . آن رسول اینجا رسید و شاه شد واله اندر قدرت اﷲ شد. مولوی . عالمی شد واله و حیران و دنگ ز آن کرشمه و زآن دلال نیک شنگ . مولوی . کس نماند که به دیدار تو واله نشود چون تو لعبت ز پس پرده پدیدار آیی . سعدی . باری به ناز و دلبری گر سوی صحرا بگذری واله شود کبک دری طاوس شهپر برکند. سعدی .