والسلام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
والسلام .[ وَس ْ س َ ] (ع شبه جمله ) مجازاً، انتهی . خاتمه . تمت . این است و بس . و بس . و تمت . همین و بس . فقط. کلمه ای که بدان نامه یا گفتاری را ختم کنند : پور اگر پندپذیری همی پند من این است ترا والسلام . ناصرخسرو. ترا عمر چندانکه خواهی دهد همین است باقی دعا والسلام . سوزنی . چون تو همه زخم زبانی مدام کرم خور و خارنشین والسلام . نظامی . درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام . مولوی . صوفئی باشد به نزد این لئام الخیاطه و اللواطه، والسلام . مولوی . چه وصفت کند سعدی ناتمام علیک السلام ای نبی، والسلام . سعدی . - سلام و والسلام ؛ سلام بی گفتگوئی دیگر. (یادداشت مرحوم دهخدا). آشنائی ساده بی مصاحبت و رفاقت و مؤانست . کنایه از پرهیز کردن و تجنب از دیگران : با مردم زمانه سلامی و والسلام . - والسلام والاکرام ؛ عباراتی که در پایان نامه نویسند یاسخن را بدان ختم کنند.