واشگونه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واشگونه . [ ن َ / ن ِ ] (ص ) واژگونه . باشگونه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وارونه .(ناظم الاطباء). معکوس . باژگونه . وارون : چرا خوانیم گیتی را نمونه چو ما داریم طبع واشگونه . (ویس و رامین ). نماید چیزهایی گونه گونه درونش راست بیرون واشگونه . (ویس و رامین ). مرا خود این جا چه کار بود، کاری واشگونه بود این که من کردم . (اسکندرنامه، نسخه ٔ سعید نفیسی ). اشارت فرمود به حواشی و نزدیکان تا او را به پای کشیده واشگونه بر گاو نشاندند. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). و رجوع به باشگونه و واژگونه شود.