وادیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وادیدن . [ دی دَ ] (مص مرکب ) دوباره دیدن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). باز نگریستن . (ناظم الاطباء). تجدید نظر کردن . (یادداشتهای مؤلف ). ◄ دیگر باره دیدن کردن . بازدیدن کردن : گشودم سرسری بر روی دنیا چشم زین غافل که دیدنهای رسمی در عقب وادیدنی دارد. صائب (آنندراج، از بهار عجم و فرهنگ ترکتازان ). رجوع به بازدیدن و دیدن شود. ◄ سرکشی کردن در کار. (از آنندراج ). سرکشی کردن . بازرسی کردن . ◄ ژرف دیدن در کار است . (آنندراج ). نیک دیدن . به دقت دیدن . (یادداشت مؤلف ). دقت کردن . توجه کردن . تعمق کردن : بسا قفلا که بندش ناپدید است چو وابینی نه قفل است آن کلید است . نظامی . چونکه وادیدیم او منصور بود ما همه ظلمت بدیم او نور بود. مولوی . بسا کس که پیش تو معذور نیست چو وابینی از مصلحت دور نیست . سعدی (بوستان ). غمناک نباید بود از طعن حسود ایدل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد. حافظ (دیوان چ قزوینی - غنی، ص ١٠٩). ◄ نگریستن و به مجاز اعتنا کردن . (ناظم الاطباء). دیدن : صبح و شام آمده گلگونه وش و غالیه فام رو که مردان نه بدین رنگ زنان وابینند. خاقانی . دل آن به کو بدان کس وانبیند که در سگ بیند و در ما نبیند. نظامی . رجوع به نگریستن و دیدن شود. - وادیدن چیزی از چیزی ؛ تشخیص دادن آن : چونکه تو ینظر بنوراﷲ بدی نیکویی را واندیدی از بدی . مولوی . رجوع به بازدانستن و وادانستن شود.