واخواست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واخواست . [ خوا / خا ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) بازخواست . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). مؤاخذه : نانش مفرست بیش کز تو واخواست کند به حشر یزدان . خاقانی . خاقانی وار خط واخواست بر عالم بوالعجب کشیدم . خاقانی . جز این از منت هیچ واخواست نیست که در یک ترازو دو من راست نیست . نظامی . واخواستی از تو بر دلم هست و آن را به گره نمی توان بست . نظامی . هرچه رضای تو بجز راست نیست با تو کسی را سر واخواست نیست . نظامی . حافظ به ادب باش که واخواست نباشد گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد. حافظ. ◄ محاسبه . ◄ مطالبه . (آنندراج ) (غیاث ). ◄ اعتراض . (از واژه های نو فرهنگستان ). ◄ اصطلاحی بانکی است . و آن وصول نشدن چک سفته است به علت عدم پرداخت وجه مورد تعهد در چک و سفته از جانب متعهد.