هیچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هیچ . (اِ، ص، ق ) چیزی : در این صندوق جزجامه هیچ نبود. (یادداشت مرحوم دهخدا) : آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست هست از همه گزیر و ز اﷲ ناگزیر. سوزنی . پس بگفتند پند و هیچ نگفت می کشیدند و او دگر می خفت . اوحدی . - به هیچ ؛ به چیزی : از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم سرکوفته مارم نتوانم که نپیچم . سعدی . - به هیچ داشتن ؛ به هیچ شمردن . به چیزی نشمردن : گفت بدانید که ما هیچ زن از آن ِ او نداریم و نبرده ایم و اگر برده بودیمی بگفتیمی و به هیچ داشتیمی . (اسکندرنامه ). - به هیچ شمردن ؛ به چیزی شمردن : بیچارگیم به چیز نگرفتی درماندگیم به هیچ نشمردی . سعدی . گرت چو من غم عشقی زمانه پیش آرد دگر غم همه عالم به هیچ نشماری . سعدی . - به هیچ گرفتن ؛ به چیزی نگرفتن . اعتناء نکردن : تو روی از پرستیدن حق مپیچ بهل تا نگیرند خلقت به هیچ . سعدی . - بی هیچ . رجوع به بی هیچ شود. - هیچ داشتن ؛ چیزی نداشتن : بگفتا من دلی پرپیچ دارم اگر این خر بیفتد هیچ دارم . عطار. - هیچدان و هیچمدان ؛ نادان و بی علم . (آنندراج ) : بسکه هر چیز از می شوق تو بیخود گشته اند لب به توصیف تو بگشاده ست عقل هیچدان . ظهوری (از آنندراج ). ◄ یک : تا همی خلق جهان را به جهان عید بود هیچ عیدی که بود بی تو خداوند مباد. فرخی . گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر صد کینه به دل گیری صد اشک فروباری . منوچهری . - هیچ روز ؛ حتی یک روز. - هیچ شب ؛ حتی یک شب . - هیچگاه ؛ حتی یک گاه . ◄ اصلاً. ابداً. هرگز. مطلقاً. به هیچ وجه . اسم بعداز هیچ غالباً مفرد آید : که آخر بدین بارگاه مهی نیامد ز بهرام هیچ آگهی . فردوسی . بخور می مخور هیچ اندوه و غم که از غم فزونی نیاید نه کم . فردوسی . هیچ ندانم به چه شغل اندری ترف همی غنچه کنی یا شکر. ابوالعباس عباسی . تو مکن هیچ درنگ ارچه شتاب از دیو است که فرشته شوی ار هیچ در این بشتابی . سوزنی . ای شغال بی جمال و بی هنر هیچ بر خود ظن طاوسی مبر. مولوی . ◄ باری . کرّتی . (یادداشت مرحوم دهخدا) : از لطف بجایی ست که گر هیچ خرد را پرسند که جان چیست خردگوید جان اوست . سنایی . ◄ برطرف شده و معدوم شده و لاشی ٔ. (برهان ). معدوم . (آنندراج ) : این همه هیچ است چون می بگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار. سعدی . - هیچ شدن ؛ معدوم شدن . نیست شدن . فنا شدن . - ◄ بی اثر گشتن . در حکم نیست و معدوم درآمدن : چو طالع ز ما روی برپیچ شد سپر پیش تیر قضا هیچ شد. سعدی . ◄ ذره ای . کمترین مقداری . اندکی . کمی . یک ذره . کنایه از اندک و قلیل و کم . (برهان ) (آنندراج ) : وگر هیچ خوی بد آرد پدید بسان پدر سرْش باید برید. فردوسی . گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر صد کینه به دل گیری صد اشک فروباری . منوچهری . نه در جهان جلال چون جلال او نه هیچ کبریا چو کبریای او. منوچهری . کسی کز خدمتت دوری کند هیچ بر او دشمن شود گردون گردا. عسجدی . نان کشکین اگر بیابم هیچ راست گویی زلیبیا باشد. مسعودسعد. گر آرد ملک هیچ بخشایشی رساند بدین کشور آسایشی . نظامی . - هیچ شمردن ؛ حقیر و ناچیز شمردن . - هیچ کس ؛ ناکس . (غیاث اللغات از مصطلحات ). بی سروپا. دنی . فرومایه . تمام بی ارز : قل بن قل ؛ هیچ کس پسر هیچ کس . (مهذب الاسماء). که صواب این است و راه این است و بس کی زند طعنه مرا جز هیچ کس . مولوی . مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد که عمر بر سر تحصیل مال کرد و نخورد. سعدی . چند چون گل هوس بزم خسان خواهی کرد چند هم صحبتی هیچ کسان خواهی کرد. ملک قمی (از آنندراج ). - ◄ احدی . کسی . یک تن . کس . دیاری : خویشتن پاک دار بی پرخاش هیچ کس را مباش عاشق غاش . رودکی . چو تو نیست اندر جهان هیچ کس جهاندار دانش تو را داد و بس . دقیقی . که نگشاید این دست من هیچ کس بجز جفت گلشهر در دهر و بس . فردوسی . سرانجام از او بهره خاک است و بس رهایی نیابد از آن هیچ کس . فردوسی . تا بدانی که وقت پیچاپیچ هیچ کس مر تو را نباشد هیچ . سنایی . یا نبد هیچ کس از باده فروشان بیدار یا چو من هیچ کسم هیچ کسم در نگشود. نظامی . ◄ گاهی : چون با دگری من بگشایم تو ببندی ور با دگری هیچ ببندم تو گشایی . منوچهری . پوستین سازی مر دیده ٔ خود را مانا تا به دی نفسرد ار هیچ به صحرا مانی . سوزنی . ◄ احیاناً. اتفاقاً. (یادداشت مرحوم دهخدا) : هیچ گر ازچشم بد بر تو گزندی رسد خال رخ تو ز تو دفع کند آن گزند. سوزنی . گر هیچ به سیب زنخش بازرسی باری بررس که نرخ شفتالو چیست . شمس الدین قندهاری . ◄ برای استفهام و به معنی هل عربی . آیا: هل لنا من شفعاء. (قرآن ٥٣/٧)؛ هیچ شفیعان هستند ما را؟ ◄ در حقیقت . واقعاً. فی الواقع. (یادداشت مرحوم دهخدا) : گفتی احول یکی دو بیند چون من نبینم از آنچه هست فزون احول ار هیچ کج شمارستی بر فلک مه که دوست چارستی . سنایی . - امثال : تا نپرسندت مگر از هیچ باب . در هیچ مپیچ . هیچ بده را به هیچ بستان کاری نیست . هیچ بودی هیچ خواهی شد هم اکنون هیچ باش . عطار. هیچ دویی نیست که سه نشود . هیچ گنجشک نگردد چو عقاب . ادیب صابر. هیچ معشوق رانبوده وفا . ادیب صابر.