هیهای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هیهای . [ هََ / هَِ ] (اِ مرکب ) هیاهو : شهر را بگذاشت وانسو رای کرد قصد جست وجوی آن هیهای کرد. مولوی . دمدمه ی ْ این روح از دمهای اوست های و هوی روح از هیهای اوست . مولوی . و رجوع به های و هوی و هیاهو شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هیهای . [ هََ / هَِ ] (اِ مرکب ) هیاهو : شهر را بگذاشت وانسو رای کرد قصد جست وجوی آن هیهای کرد. مولوی . دمدمه ی ْ این روح از دمهای اوست های و هوی روح از هیهای اوست . مولوی . و رجوع به های و هوی و هیاهو شود.