هیربد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) (اِ.)<BR>۱- پیشوای دین زرتشتی.<BR>۲- خدمتکار آتشکده.<BR>۳- قاضی و مفتی زرتشتی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) (اِ.) ۱- پیشوای دین زرتشتی. ۲- خدمتکار آتشکده. ۳- قاضی و مفتی زرتشتی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هیربد. [ ب َ] (اِ مرکب ) خادم و خدمتکار آتشکده . (برهان ). بعضی خداوند و بزرگ و حاکم آتشکده را گفته اند. (برهان ). بزرگ آتشخانه و امین ملت . (آنندراج ). ◄ قاضی و مفتی گبران . (برهان ). شخصی که گبرکان او را محتشم دارند و میان ایشان داور باشد و آتش افروزد در گنبدشان . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ) (انجمن آرا) : به آب و به آتش میازید دست مگر هیربد مرد آتش پرست . فردوسی . چو برداشت پرده ز در هیربد سیاوش همی بود لرزان ز بد. فردوسی . اگر هیربد، بد بود بد مکن که گر بد کنی خودتویی هیربد. ناصرخسرو. در هیرکده گر ز مدیح تو بخوانند بیزار شود هیربد از زند و ز پازند. امیرمعزی (از جهانگیری ). صدش هیربد بود با طوق زر به آتش پرستی گره بر کمر. نظامی . بسی آتش هیربد را بکشت بسی هیربد را دوتا کرد پشت . نظامی . این کلمه مرکب از دو جزء است، نخستین که اثرا باشد به معنی آموزش و تعلیم و جزو دوم پئیتی (= بد، پسوند اتصاف ) است به معنی مولی و صاحب و دارنده . اثریه در اوستا به معنی شاگرد و آموزنده است کلمات ائثرپئیتی وائثریه هر دو به معنی استاد و آموزگار و هم شاگرد و آموزنده در اوستا بسیار استعمال شده است . رجوع به مهریشت بند ١١٦، فروردین یشت بند ١٠٥ یسنای ٢٦ بند ٧ شود. در هیچ جای اوستا (ائترپئیتی ) (هیربد) به معنی آتربان یا موبد نیامده بلکه بعدها بدین معنی به کار رفته در بند ٥٩ «ائو گمدئچا» کلمه ٔ ائثرپئیتی استعمال شده و در توضیحات آن افزوده اند: مغوپتان مغوپت یعنی موبدان موبد اما بدون شک بعدها از هیربد همیشه پیشوای دینی (علی الاطلاق ) اراده شده چون در ایران پیشوایان دینی استاد و آموزگار بودند و به تعبیر دیگر آموزش و پرورش مردم به عهده ٔ آنان بوده . رجوع به ایران در زمان ساسانیان کریستنسن ص ٤١٧ شود. به همین مناسبت آنان را آتربانان و هیربدان (هردو) مینامیدند. تنسر پیشوای دینی معروف عهد اردشیر بابکان در تاریخ ایران به هیربدان هیربد مشهور است . کلیةً در ادبیات فارسی هیربد مترادف موبد است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ آتش پرست . ◄ صوفی مرتاض که ریاضت کش باشد. (برهان ). ◄ استاد و آموزگار. ◄ شاگرد و آموزنده . ◄ رئیس آتشگاه . (فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
آموزگار، آموزنده، استاد، معلم داور پیشوا، موبد، موبدموبدان
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه