هی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هی . [ هََ / هَِ ] (صوت ) کلمه ای است که بجهت آگاهانیدن و خبردار گردانیدن در مقام تهدید و تخویف و زجر و استهزا گویند و گاهی در مقام تحسین هم گفته اند. (برهان ). کلمه ٔ تنبیه است که برای آگاه کردن گویند و گاهی در مقام تحسین آید. و به معنی افسوس و زجر نیز آمده . (غیاث اللغات ). هی کلمه ای است که بدان تهدید کنند و از کار بازدارند و از برای تنبیه بود اعنی آگاهانیدن . (صحاح الفرس ) : هینی بگاه جنگ به تک خاسته ز کوه هین بزرگ بازنگردد به هین و هی . منوچهری . گفت هی کیستی که دلشادی برنشسته به مرکب بادی . سنایی . بانگ زد بر ساقی مجلس که هی می بیار و می بیار و باز می . مولوی . آن یکی میگفت اشتر را که هی از کجا می آیی ای اقبال پی . مولوی . ای چشم و چراغ دیده ٔ حی خون ریختنم چه میکنی هی . سعدی . هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان بیدار شو که خواب عدم در پی است هی . حافظ. - هی زدن به رکاب (بر مرکب ) ؛ زجر کردن آن که بدود با گفتن کلمه ٔ هی : من به رکاب می همی باده ٔ ناب میزنم چونکه شوم سوار می هی به رکاب میزنم . ؟ (از آنندراج ). - هی کردن : مرا رساند به کوی تو همچو باد صبا به شوق خویش در این راه بسکه هی کردم . علی خراسانی (از آنندراج ).
هی . [ی َ ] (ع ضمیر) ضمیر مفرد مغایب مؤنث به معنی او، آن زن . هی که گاه به تشدید نیز گفته شود کنایه است از واحد مؤنث غایب و گاهی یاء آن نیز حذف گردد و گویند: حتاه فعلت ؛ أی حتی هی فعلت . (از اقرب الموارد).
هی . [ هَِ ] (ق ) پیوسته . پیاپی . مدام .دائم . همیشه . همواره . (یادداشت مؤلف ) : خیزید و یک قرابه مرا می بیاورید هی من خورم مدام و شما هی بیاورید. ؟