هولک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هولک . [ هََ ل َ ] (اِ) آبله ٔ دست و پا. ◄ هلاکت . (آنندراج ). ◄ مویز که انگور خشک باشد. (آنندراج ) (فرهنگ اسدی ) : چو روشن شد انگور همچون چراغ بکردند انگور هولک به باغ . صیدلانی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). ◄ نقطه . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). لک : چو هولک بر دو چشم دلبر افتاد درون آمد ز پا آن سرو آزاد. ؟ (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ).
هولک . [ ل َ ] (اِ) گردکان بازی . (انجمن آرا). جوزبازی و گردکان بازی را گویند و بعضی گردون بازی را گفته اند و آن چرخی باشد که طفلان از چوب و خلاشه سازند و بر آب روان نصب کنند تا آب بر آن خورده به گردش درآید. (آنندراج ) (برهان ).