هوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوش .[ هََ وَ ] (ع مص ) مضطرب گردیدن . ◄ خردشکم گشتن از لاغری . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هوش . (اِ) زیرکی و آگاهی و شعور و عقل و فهم و فراست را گویند. (برهان ). و خودداری و احساس و تمییز : برفتش دک و هوش وز پشت زین فکند از برش خویشتن بر زمین . دقیقی . بشد هوش از آن چار خورشیدچهر خروشان شدند از غم و درد مهر. فردوسی . برآورد بانگ غریو و خروش زمان تا زمان زو همی رفت هوش . فردوسی . شب و روز روشن روانش تویی دل و جان و هوش و توانش تویی . فردوسی . در دل بجای عقلی در تن بجای جانی در سر بجای هوشی در چشم روشنایی . فرخی . بردند به خرگاه و بخوابانیدند و هوش از وی بشد. (تاریخ بیهقی ). این یکی دیو است بی تمییز و هوش خیر کی بیند ز بی هش هوشمند؟ ناصرخسرو. در حال به گوش هوش من گفت وصف تو که با ضمیر شد ضم . خاقانی . به گوش هوش من آید ندای اهل بهشت نصیب نفس من آید نویدملک بقا. خاقانی . پنبه درآگنده چوگل گوش تو نرگس چشم آبله ٔ هوش تو. نظامی . دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش . سعدی . هرچه رسد پرخردان را به گوش زود گمارند بر او چشم هوش . امیرخسرو. - آشفته هوش ؛ آنکه عقل و ذهن و فهم او پریشان باشد. پریشان خاطر : بدو گفتم ای یار آشفته هوش شگفت آمد این داستانم به گوش . سعدی . - از هوش بردن ؛ بیخود کردن . بیهوش کردن . (یادداشت مؤلف ) : گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق شعرحافظ ببرد وقت سماع از هوشم . حافظ. - از هوش بشدن ؛ غشی کردن . (یادداشت مؤلف ). از حال رفتن : بگریست، گریستنی سخت چنان که از هوش بشد و ما پنداشتیم که بمرد. (تاریخ بیهقی ). - از هوش رفتن ؛ از هوش بشدن . از حال رفتن : شبانروز مادر ز می خفته بود ز می خفته و دل ز هش رفته بود. فردوسی . زآن رفتن و آمدن چه گویم می آیی و می روم من از هوش . سعدی . - با فر و هوش ؛ باهوش . هوشمند : منادی گری برکشیدی خروش که ای نامداران با فر و هوش . فردوسی . - باهوش ؛ آنکه هوش و خرد و شعور دارد : نمیدانم آن شب که چون روز شد کسی بازداندکه باهوش بد. سعدی . - با هوش آمدن ؛ به هوش آمدن . حال ازدست رفته را بازیافتن : نشانی زآن پری تا در خیال است نیاید هرگز این دیوانه با هوش . سعدی . - بهوش ؛ باهوش .هوشمند : گویند مرا صواب رایان بهوش چون دست نمیرسد به خرسندی کوش . سعدی . - به هوش آمدن ؛ با هوش آمدن . هوشیار شدن : بخفت و تا دیگر روز به هوش نیامد، چون به هوش آمد پیش ملک آوردندش . (نوروزنامه ). شه از مستی غفلت آمد به هوش به گوشش فروکوفت فرخ سروش . سعدی . - به هوش بازآمدن ؛ به هوش آمدن : مطرب اگر پرده از این ره زند بازنیایند حریفان به هوش . سعدی . - بیدارهوش ؛ آنکه هوش و خرد او کامل باشد و خوب کار کند : جهاندیده پیران بیدارهوش . نظامی . - بیهوش ؛ ازهوش رفته . بی حال : تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا سوز عشقت ننشاند جگر از جوش مرا. سعدی . - بیهوشی ؛ ازهوش رفتگی . حالتی که در آن عقل و شعور و اراده کار نکند : کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشی اش دردهند. سعدی . - ◄ دارویی که سبب حالت بیهوشی شود: جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت تا چه بیهوشی که در می کرده اند؟ سعدی . - پراگنده هوش ؛ آنکه هوش و عقل او پراگنده باشد. آشفته هوش : پریشیده عقل و پراگنده هوش زقول نصیحت گر آگنده گوش . سعدی . - تیزهوش ؛ بیدارهوش . که عقل و هوش او خوب و سریع کار کند : همه ساله شهزاده ٔ تیزهوش بجز علم را ره ندادی به گوش . نظامی . از آن روشنی مردم تیزهوش پر از لعل و پیروزه کردند گوش . نظامی . چو دانست استادکآن تیزهوش به شهوت پرستی برآورد جوش . نظامی . چنین گفت بیننده ٔ تیزهوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش . سعدی . - جمشیدهوش ؛ آنکه هوش او چون جمشید و دیگر بزرگان باشد : که چون کرد سالار جمشیدهوش میی چند بر یاد نوشابه نوش . نظامی . - مرد هوش ؛ هوشیار. هوشمند : ز گفتار او تیز شد مرد هوش بجست و گرفتش یکایک دو گوش . فردوسی . ترکیب ها: - هوش آباد . هوش بر. هوش بند. هوش دادن . هوش داشتن . هوش ربا. هوش زدا. هوشمند. هوشوار. هوشیار. رجوع به هریک از این مدخل ها شود. ◄ روح و جان و دل . (برهان ) : هوش من آن بسان نوش تو بود تا شدی دور من شدم مدهوش . ابوالمثل . کشنده بدو گفت ما هوش خویش نهادیم ناچاربر دوش خویش . فردوسی . به دست بزرگی برآیدش هوش وگر خفته آید به پیشش سروش . فردوسی . نخواهد می اگرچه نوش باشد کجا در نوش وی را هوش باشد. فخرالدین اسعد. تا ز دل نعره زد سیاست تو فتنه را هیچ هوش در تن نیست . مسعودسعد. دلم از راه گوش بیرون شد بیم آن بر که هوش می بشود. خاقانی . ◄ مرگ و هلاکت . (برهان ). منیه و مرگ . هلاک : بگویید هوشت فرازآمده ست به خون و به خاکت نیاز آمده ست . دقیقی . کجا هوش ضحاک بر دست توست گشاده جهان ازکمر بست توست . فردوسی . گر آید مرا هوش بر دست اوست نه دشمن ز من بازدارد نه دوست . فردوسی . ورا هوش در زابلستان بود به دست تهم پور دستان بود. فردوسی . به جان من که گر آید مرا هوش بود چون زندگانی بر دلم نوش . فخرالدین اسعد. ◄ زهر قاتل را نیز گویند. (برهان ) : گر از دست تو جام هوش گیرم چنان دانم که جام نوش گیرم . فخرالدین اسعد. چرا با من به تلخی همچو هوشی چو با هرکس به شیرینی چو نوشی . فخرالدین اسعد.
هوش . [ هََ / هُو ] (اِ) کر و فر و خودنمایی . (برهان ). جهانگیری و رشیدی به این معنی آورده اند و ظاهراً مصحف بوش است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).