هوشیار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوشیار. [ هوش ْ ] (ص مرکب ) عاقل . فطن . بخرد. باهوش .خردمند. هشیار. ذکی . صاحب عقل . هوشمند : چنین گفت با رخش کای هوشیار مکن سستی اندر گه کارزار. فردوسی . ز فضل صاحب عباد و جود حاتم طی مثل زنند حکیمان هوشیار قدیم . سوزنی . زنده کدام است بر هوشیار آنکه بمیرد به سر کوی یار. سعدی . ◄ حساس . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ آنکه مست نیست . مقابل مست . هشیار. ◄ آنکه مغمی علیه نباشد : من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد. حافظ. - هوشیار شدن ؛ افاقه .به هوش آمدن . از حالت مستی یا غشوه بیرون شدن .