هوشمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) (ص مر.)<BR>۱- باهوش.<BR>۲- عاقل، بخرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) (ص مر.) ۱- باهوش. ۲- عاقل، بخرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوشمند. [ م َ ] (ص مرکب ) باهوش . خداوند هوش . هوشیار. صاحب هوش . (برهان ) (انجمن آرا) : حکیمان داننده و هوشمند رسیدند نزدیک تخت بلند. فردوسی . به دل گفت کاین کودک هوشمند به جایی رسد در بزرگی بلند. فردوسی . بدین دانش و این دل هوشمند بدین برز و بالا و رای بلند. فردوسی . نگر تا خویشتن را چه پسندی به هر کس آن پسند ار هوشمندی . (ویس و رامین ). هوشمندان به باغ دین اندر ای برادر گزیده اشجارند. ناصرخسرو. شاد کی باشد در این زندان تاری هوشمند؟ یاد چون آید سرود آن را که تن داردش تب . ناصرخسرو. این یکی دیو است بی تمییز و هوش خیرگی بیند ز بی هش هوشمند. ناصرخسرو. این نیست نشان هوشمندان او خواه به گریه خواه خندان . نظامی . سخن کآن از دماغ هوشمند است گر از تحت الثری آید بلنداست . نظامی . که من در دل آن دارم ای هوشمند که آن اژدها را رسانم گزند. نظامی . چنین گفت فرزانه ٔ هوشمند که دانا نگوید سخن ناپسند. سعدی . صد انداختی تیرو هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست . سعدی . ندهد مرد هوشمند جواب مگر آن گه کز او سؤال کنند. سعدی . رجوع به هوش شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه