هوش داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوش داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) باهوش بودن . هشیار بودن : نه مطرب که آواز پای ستور سماع است اگر ذوق داری و هوش . سعدی . یکی گفت : هیچ این پسر عقل و هوش ندارد بمالش به تعلیم گوش . سعدی . ◄ هوش خودرا متوجه چیزی کردن : گفتگویی ظاهر آمد چون غبار مدتی خاموش کن، هین هوش دار. مولوی . سوی قصه گفتنش می داد گوش سوی نبض و جستنش می داشت هوش . سعدی .