هوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوس . [ هََ وَ ] (ع اِ) نوعی از جنون . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ هلاک . (اوبهی ). ◄ خواهش و آرزو و ریژ وهوا و آرزوی نفس . (ناظم الاطباء). پویه . بویه . میل . هوا. خواست دل . میل و خواهش موقت و ناپایدار. در تداول فارسی به معنی خواهش است بی استحکام و از روی سبکی بی رویت و فکر. هر میل و خواهش بی سابقه و گذرا. صاحب آنندراج گوید: خام و فربه از صفات او است و با لفظافتادن و پختن و پیمودن و کردن و بردن و داشتن و آمدن به کار رود و شواهدی بر گفته ٔ خود آرد : این چه هوس است که ایشان می گویند. (تاریخ بیهقی ). مجلس وعظرفتنت هوس است مرگ همسایه واعظ تو بس است . سنائی . هوس فضول به خاطر ایشان راه یابد. (کلیله و دمنه ). شاخ امل بزن که چراغی است زودمیر بیخ هوس بکن که درختی است کم بقا. خاقانی . خاک بیزان هوس بی روزی اند چشم و دل زین خاکدان دربسته به . خاقانی . در هوس این دو سه ویرانه ده کار فلک بود گره در گره . نظامی . مرا چون مخزن الاسرار گنجی چه باید در هوس پیمود رنجی . نظامی . معنی قرآن ز قرآن پرس و بس وز کسی کآتش زده ست اندر هوس . مولوی . پیرمردی زن جوان می خواست گفتمش ترک این هوس خوشتر. ابن یمین . ◄ شهوت . (ناظم الاطباء). خواهش نفسانی . مقابل اراده ٔ عقلانی : جست از جایگه آنگاه چو خناسی هوس اندر سر و اندر دل وسواسی . منوچهری . یاد بتان تا کی کنم فرش هوس را طی کنم این اسب چوبین پی کنم چون مرد میدان نیستم . خاقانی . گر تو به هوس جمال او خواهی او در طلب و هوس نمی آید. عطار. عنفوان شبابم غالب و هوی و هوس طالب . (گلستان ). ترک دنیا ز شهوت است و هوس پارسایی نه ترک جامه وبس . سعدی . غزل از روی هوس بود و مدایح ز طمع نه طمع ماند کنون در دل تنگم نه هوس . ابن یمین . ◄ عشق : هست بر عاشق پوشیده چنانک کس خمار هوسش نشناسد. خاقانی . تا به امروز مرا در سخن این شور نبود که گرفتار نبودم به کمند هوسی . سعدی . به هرچه درنگرم پیش روی، او بینم که دید در همه عالم بدین صفت هوسی . سعدی . گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی است معلومم شد که جمله بگذاشتنی است . اوحدی . گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو. حافظ. ◄ اشتیاق و شوق چیزی . (ناظم الاطباء) : امیر مرد فرستاد که ختلان بدو دهند و آن هوس در دل وی مانده است . (تاریخ بیهقی ). تا هوس سجاده بر آب افکندن پیش خاطر آورم . (کلیله و دمنه ). خاک درت را هر نفس بر آب حیوان دسترس خصم تو در خاک هوس تخم تمنا ریخته . خاقانی . من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس من چراغ عقل و آنان روزکوران هوا. خاقانی . مرا ذخیره همین یک رشید بود از عمر نتیجه ٔ شب و روزی که در هوس بگذشت . خاقانی . ◄ دیوانه شدن . عشق مفرط داشتن . - به هوس آمدن ؛ هوس کردن و خواستن چیزی از روی تمایل نفسانی . خواستن چیزی را که ضرورت ندارد. - به هوس آوردن ؛ هوس و میل چیزی رادر دیگری پدیدار کردن . به هوس انداختن . - به هوس افتادن ؛ هوس کردن . - به هوس انداختن ؛ به هوس آوردن . - صاحب هوس ؛ کسی که هوسی دارد و خواهش نفسانی در او بیدار شده است : اینجا شکری هست که چندین مگسان اند یا بوالعجبی کاین همه صاحب هوسانند. سعدی . - هوس آمدن کسی را ؛ به هوس افتادن . هوس کردن : مرا چو آرزوی روی آن نگار آید چو بلبلم هوس ناله های زار آید. سعدی . ترکیب ها: - هوس آباد . هوس آمدن . هوسانه . هوس انگیز. هوس باختن . هوس باز. هوس بازی . هوس بردن . هوس پختن . هوس پیرای . هوس پیشه . هوس جفت . هوس خانه . هوس داشتن . هوس ران . هوس رانی . هوس رسیده . هوسکاری . هوس کردن . هوس گویی . هوسناک . هوسناکی . هوسنامه . رجوع به هریک از این مدخل ها شود.
هوس . [ هََ ] (ع مص ) نوعی از رفتار که بر زمین تکیه کنان روند. (منتهی الارب ). ◄ نرم راندن . (تاج المصادر). ◄ کوفتن . (منتهی الارب ) (دهار) (از اقرب الموارد). ◄ شکستن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ به شب گشتن . (منتهی الارب ). به شب گردیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ نیک خوردن . (تاج المصادر) (از اقرب الموارد). ◄ سخت خوردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ تباهی کردن گرگ در گله . (از اقرب الموارد). ◄ گرد گردیدن . (منتهی الارب ). در گرد چیزی گردیدن . (از اقرب الموارد). ◄ رفتن بر زمین به اعتمادی سخت . (از اقرب الموارد).
هوس . [ هََ وِ ] (ع ص ) گشن تیزشهوت . (منتهی الارب ).