هن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هن . [ هََ ] (اِ) منت . (برهان ). مؤلف انجمن آرانویسد: به فتح اول در جهانگیری و رشیدی و برهان به معنی منت آورده اند و گفته اند رودکی گفته : گر همه نعمت یک روز به ما بخشد ننهد منت بر ما و پذیرد هن . و این سه بزرگوار هر یک سه خطا کرده اند. اول آن که هن نیست و مَن ّ عربی است که به معنی منت آمده ؛ دیگر آنکه پارسی نیست و عربی است ؛ دیگر آنکه شعر رودکی نیست و شعر فرخی است ... و این سهو از صاحب جهانگیری شده و رشیدی و برهان به وی اقتفا کرده اند... و هن به پارسی، خاصه زبان شیرازی و دری، به معنی هست است . (انجمن آرا). در لهجه های فارس به صورت هَن یا فقط به صورت نون ماقبل مفتوح معادل با لفظ «هست » یا «است » هنوز به کار میرود.
هن . [ هََ ن ن ] (ع مص ) گریستن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ نالیدن . (منتهی الارب ). حن . (اقرب الموارد). رجوع به حن شود.
هن . [ هَُ ن ْ ن َ ] (ع ضمیر) ایشان . گروهی زنان .(ترجمان جرجانی ). ضمیر مغایب جمع است برای مؤنث .