هنر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هنر. [ هَُ ن َ ] (اِ) علم و معرفت و دانش و فضل و فضیلت و کمال . (از ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). کیاست . فراست . زیرکی . (یادداشت مؤلف ).این کلمه در واقع به معنی آن درجه از کمال آدمی است که هشیاری و فراست و فضل و دانش را دربردارد و نمود آن صاحب هنر را برتر از دیگران مینماید : نکوهش رسیدی به هر آهویی ستایش بد از هر هنر هر سویی . بوشکور. فزون بایدم نیز از ایشان هنر جهانجوی باید سر تاجور. فردوسی . پس آنگاه سام از پی پور خویش هنرهای شاهان بیاورد پیش . فردوسی . هزاریک زآن کاندر سرشت او هنر است نگار خوب هماناک نیست درارتنگ . فرخی . از فتح و ظفر بینم بر نیزه ٔ تو عقد وز فرّ و هنر بینم بر نیزه ٔ تو یون . عنصری . که بیوسد ز زهر طعم شکر؟ نکند میل بی هنر به هنر. عنصری . سلطان معظم ملک عادل مسعود کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود. منوچهری . هنر را بازدانستم ز آهو همیدون نغز را از زشت و نیکو. فخرالدین اسعد. هر کجا عنایت آفریدگار، جل جلاله آمد، همه ٔ هنرها و بزرگیها ظاهر کرد. (تاریخ بیهقی ).عیب و هنر این کارها را بازنمود. (تاریخ بیهقی ). که را با تو گویند بد بیشتر چو نبود گنه دان که هستش هنر. اسدی . اینت پر برگ و بر درختانی که هنر برگ و علم بر دارند. ناصرخسرو. نبود هرگز عیبی ز هنر هرچند هنر زید سوی عمرو عوار آید. ناصرخسرو. با هزاران بدی و عیب یکیشان هنر است گرچه ایشان چو خر از عیب و هنر بی خبرند. ناصرخسرو. به روزگار پیشین در اسب شناختن و هنر و عیب ایشان دانستن هیچ گروه به از عجم ندانستندی . (نوروزنامه ). دلاورترین اسبان کمیت است و باهنرتر سمند. (نوروزنامه ). گوشت بر گاو ورزه نیکوتر زینت مرد دانش است و هنر. سنائی . ازایشان به هنر و خرد مستغنی بود. (کلیله و دمنه ). هرگاه که ملک هنرهای من بدید، بر نواخت من حریص تر از آن باشد که من بر خدمت او و هرکه از فیض آسمانی و عقل غریزی بهره مند شد و بر کسب هنر مواظبت نمود، نیکبخت گردید. (کلیله و دمنه ). و حرص تو در طلب علم و کسب هنر، مقرر. (کلیله و دمنه ). رو به هنر صدر جوی بر در صدر جهان رو به صفت بازگرد بر در اصحاب ما. خاقانی . بر تن ناقصان قبای کمال به طراز هنر ندوخته اند. خاقانی . هست صد عیب طالعم را لیک یک هنر دیده ام ز طالع خویش . خاقانی . بزرگتر ز هنر در عراق عیبی نیست مرا مپرس که این نام بر تو چون افتاد. ظهیر فاریابی . زهر تو را دوست چه خواند؟ شکر عیب تو را دوست چه داند؟ هنر. نظامی . در دو جهان عیب هنر بسته اند هر دو به فتراک تو بربسته اند. نظامی . در همه چیزی هنر و عیب هست عیب مبین تا هنر آری به دست . نظامی . ظرافت بسیار هنر ندیمان است و عیب حکیمان . (گلستان ). گر هنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند بجز آن یک هنر. سعدی . عیب یاران و دوستان هنر است سخن دشمنان نه معتبراست . سعدی . تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است راهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش . حافظ. عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند. حافظ. ◄ خطر. اهمیت : نباید که خطایی افتد و هنر بزرگ این است که این جیحون در میان است . (تاریخ بیهقی ). آب از فراز رودخانه آهنگ بالا داد... و بزرگتر هنر آن است که پل را با دکانها از جا بکند. (تاریخ بیهقی ). هنر بزرگ آن است که روزی خواهدبود جزا و مکافات را در آن جهان . (تاریخ بیهقی ). ◄ قابلیت . (ناظم الاطباء). لیاقت . کفایت . توانایی فوق العاده ٔ جسمی یا روحی : به نیروی یزدان پیروزگر به بخت و به شمشیر و تیغ و هنر. فردوسی . نخست آفرین کرد بر دادگر کز اوی است نیرو و فر و هنر. فردوسی . چو مرد بر هنر خویش ایمنی دارد رود به دیده ٔ دشمن به جستن پیکار. عنصری . ز همت و هنر تو شگفت ماندستم که ایمنی تو بر او و بر آسمان نشوی . منوچهری . زنان را بود شوی کردن هنر بر شوی زن به که نزد پدر. اسدی . سخن تو بر هنر تو راجح است . (کلیله و دمنه ). هنر نظر به سراپای او اگر فکند ز پای تا سر او را همه هنر یابد. سیدحسن غزنوی . آیت تأیید باد کز پی مدحش خاطر خاقانی آیت هنر آورد. خاقانی . گر سفر از خاک نبودی هنر چرخ شب و روز نکردی سفر. نظامی . در هنر من از کسی کم نیستم تا به خدمت پیش دشمن بیستم . مولوی . خواجه ام من نیز خواجه زاده ام صد هنر را قابل و آماده ام . مولوی . اگر مرد هست از هنر بهره ور هنر خود بگوید نه صاحب هنر. سعدی . هنر بنمای اگر داری نه گوهر گل از خار است و ابراهیم از آزر. سعدی . اگر به هر سرمویت هنردو صد باشد هنر به کار نیاید چو بخت بد باشد. سعدی . هنر خود ندارم وگر نیز هست چو طالع نباشد هنر هیچ نیست . عبید. - پرهنر ؛ دارای لیاقت و کفایت : بکوشی و او را کنی پرهنر تو بی بر شوی چون وی آید به بر. فردوسی . از چنان پرهنر پدر نشگفت گر چنین پرهنر پسرباشد. مسعودسعد. پرهنر را نیز اگرچه شد نفیس کم پرست و عبرتی گیر از بلیس . مولوی . - صاحب هنر ؛ باهنر. پرهنر. لایق . کافی : صوفی و کنج خلوت، سعدی و طرف صحرا صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه . سعدی . ترکیب ها: - هنرآفرین .هنرآموز. هنربخش . هنربین . هنرپرور. هنرپیشه . هنرتوشه . هنرجو. هنر داشتن . هنرریزه . هنرستان . هنرسرا. هنرسوار. هنرمند. هنرنامه . هنرنمای . هنر نمودن . هنرور. هنری . رجوع به هر یک از این مدخل ها شود. ◄ صنعت و حرفه و شغل و پیشه و کسب . ◄ برات و حواله نامه . (ناظم الاطباء). ◄ خاصیت .(یادداشت مؤلف ) : می آزاده پدید آرد از بداصل فراوان هنر است اندراین نبید. رودکی . در هیچ طعامی و میوه ای این هنر و خاصیت نیست که در شراب است . (نوروزنامه ).