هنرسوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هنرسوار. [ هَُ ن َ س َ ] (ص مرکب ) آنکه گویی هنر را چون مرکبی رام کرده و بر آن سوار است . هنرمند : هنرسواری دلیر که روی میدان از او چو کاغذ از کلک او ز نعل گیرد نشان . مسعودسعد. مرد هنرسوار که یک باره از هنر اندر جهان نماند که او زیر ران نداشت . مسعودسعد.