هندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هندی . [ هَُ ن ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش حومه ٔ شهرستان بجنورد. دارای ٨٤ تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و بنشن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
هندی . [ هَِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حسنوند از بخش سلسله ٔ شهرستان خرم آباد.دارای ١٦٠ تن سکنه، آب آن از رودخانه ٔ کهمان و محصول عمده اش غله، لبنیات، پشم و حبوب و کار دستی مردم بافتن قالیچه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
هندی . [ هَِ ] (ص نسبی ) هندوستانی . (برهان ). از: هند + یاء نسبت . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). منسوب به هند. (منتهی الارب ). منسوب به بلاد مختلفه ٔ هند. (سمعانی ) : تبیره درآمد ز پرده سرای خروشیدن زنگ و هندی درای . فردوسی . بیفکند شمشیر هندی ز دست یکی اسب آسوده را برنشست . فردوسی . بدین تیغ هندی ببرم سرت بگرید به تو جوشن و مغفرت . فردوسی . بود بهنگام زخم در صف میدان جنگ حربه ٔ هندی او حرمت تیغ یمان . خاقانی . برهنه یکی تیغ هندی به دست سوی پادشه رفت و پنهان نشست . نظامی . تیغهندی و درع داودی کشتی جود راند بر جودی . نظامی . موحد، چه در پای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش . سعدی . ◄ (اِ) کنایه از تیغ و شمشیر هندی هم هست . (برهان ). در این معنی صفت بجای موصوف به کار رفته است : زآنکه زین پس تو به زخم هندی و تاب کمند کرد خواهی گردن هر بدسگالی را ادب . فرخی . همان رومی رایت افراخته ز هندی در آب آتش انداخته . نظامی . ◄ نیز به معنی روش محاسبه ٔ هندی است یا ارقام هندی : هزار ار به هندی زنی در هزار بود کس که خواند مرا شهریار. فردوسی . ◄ درختی است که از میوه ٔ آن در مازندران دوشاب گیرند ولیکن در دوشاب آن لزوجتی باشد و این درخت در بیشه ها بود. چوب آن محکم باشد و از آن تله ٔ مرغان سازند. (فلاحت نامه ).