همین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همین . [ هََ ] (ص مرکب، ق مرکب ) (از: هم + این ) فقط این . این بس است . تنها این : همی دربدر خشک نان بازجست مر او را همین پیشه بود از نخست . ابوشکور. جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس از آن نامداران همین است و بس . فردوسی . همه پرسش این بود و پاسخ همین که بر شاه بادا هزار آفرین . فردوسی . جهان جاودانه نماند به کس همین جاودان نام نیک است و بس . فردوسی . که فرمانده هفت شهر زمین همین یک تن آمد ز شاهان، همین . نظامی . چوبر دشمنی باشدت دسترس مرنجانْش کو را همین غصه بس . سعدی . چه میخواهم از طارم افراشتن همینم بس از بهر بگذاشتن . سعدی . بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همین است سخندانی و زیبایی را. سعدی . مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم کنار و بوس و آغوشش چگونه ؟ چون نخواهد شد. حافظ. ◄ (شبه جمله ) کلمه ٔ «همین » با لحن استفهام در تداول امروز به صورت شبه جمله به کار میرود به معنی اینکه : آیا کافی است ؟ دیگر لازم نیست ؟ ◄ (حرف ربط مرکب ) نیز. ایضاً. (یادداشت مؤلف ). هم : چه باید مرا بی تو گنج و سپاه همین تخت شاهی و زرین کلاه . فردوسی . همین گرز و این نیزه و بادپای همین جوشن و ترگ و رومی قبای . فردوسی . تو را دادم ای زال این جایگاه همین پادشاهی و تخت و کلاه . فردوسی .