همیدون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ) (ق.)<BR>۱- اکنون، همین دم.<BR>۲- هم چنین، به این طریق.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هَ) (ق.) ۱- اکنون، همین دم. ۲- هم چنین، به این طریق.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همیدون . [ هََ ] (ق مرکب ) مخفف هم ایدون است یعنی همین دم و همین زمان و همین ساعت و هم اکنون . (برهان ). اکنون . حالا : کنون کشتن رستم آریم پیش ز دفتر همیدون به گفتار خویش . فردوسی . سزد گر نیاری به جانشان گزند سپاری همیدون به من شان، به بند. فردوسی . ز گردنده گردون نداری خبر که اخگرْت ریزد همیدون به سر. فردوسی . ◄ همچنین . نیز. هم . (یادداشت مؤلف ) : همی رفت با او همیدون به راه بر او راز نگشاد تا چند گاه . فردوسی . کشوری خالی نخواهد بود از عمال او ور همیدون هفت کشور هفتصد کشور شود. فرخی . ای بوالفرخج ساوه همیدون همه فرخج نامت فرخج و کنیت ملعونت بوالفرخج . لبیبی . و آن نار همیدون به زنی حامله ماند وندر شکم حامله مشتی پسران است . منوچهری . پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی همواره همیدون به سلامت بزیادی . منوچهری . هزار سال همیدون بزی به پیروزی به مردمی و به آزادگی و نیکی خوی . منوچهری . ز گرگان آبنوش ماه پیکر همیدون از دهستان ناز دلبر. فخرالدین اسعد. نبید خورده ناید بازجامت همیدون مرغ جسته باز دامت . فخرالدین اسعد. سپردم مشک خود باد وزان را همیدون میش خود گرگ ژیان را. فخرالدین اسعد. به یک مرد گردد شکسته سپاه همیدونش یک مرد دارد نگاه . اسدی . همیدون تموز و دیش چاکر است بهارش مثال خزان زرگر است . اسدی . کهن بهتر از رنگ یاقوت و زر همیدون می از نو کهن نیک تر. اسدی . نبد چیز از آغاز و او بود و بس نماند همیدون جز او هیچ کس . اسدی . نه آشوب گیتی به هنگام توست که تا بد همیدون بدی از نخست . اسدی . که پرسد زین غریب خوار محزون خراسان را که بی من حال تو چون ؟ همیدونی که من دیدم به نوروز؟ خبر بفرست اگر هستی همیدون . ناصرخسرو. ملک جهان گر به دست دیوان بد باز کنون حالها همیدون شد. ناصرخسرو. وصفت نمی کنم به زبانی که هم بدان بر شاه شرق و غرب همیدون ثنا کنم . مسعودسعد. آری جوان و پیر همیدون چنین بوند کاین راز خود پدید کند و آن کند نهان . مسعودسعد. ای پیشه کرده نوحه به درد گذشته عمر با خویشتن همیشه همیدون همی ژکی . لؤلؤیی . چنین گوید همیدون مرد فرهنگ که شبدیز آمده ست از نسل آن سنگ . نظامی . گرایدون که آید فریدون به من گرفتار گردد همیدون به من . نظامی . همیدون شیر اگر شیرین نبودی به طفلی خلق را تسکین نبودی . نظامی . همیدون جام گیتی خوشگوار است به اول مستی و آخر خمار است . نظامی . ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست ؟ همیدون نگهبان این چشمه کیست ؟ نظامی . وز انعامت همیدون چشم داریم که دیگر بازنستانی عطا را. سعدی . همیدون بود منفعت در نبات اگر خواجه را مانده باشد حیات . سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی