همچو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همچو. [ هََ چ ُ ] (حرف اضافه ٔ مرکب ) افاده ٔ معنی تشبیه کند. (آنندراج ). چون . مانند : جز به مادندر نماند این جهان کینه جوی با پسندر کینه دارد همچو با دختندرا. رودکی . ایستاده میان گرمابه همچو آسغده در میان تنور. معروفی بلخی . ای همچو سگ پلید و چنو دیده ٔ برون مانند آن کسی که مر او را کنی خپک . دقیقی . طفل را چون شکم به درد آید همچو افعی ز رنج او برپیخت . پروین خاتون . که ای ناسزایان چه پیش آمده ست که بدخواهتان همچو خویش آمده ست . فردوسی . سیاوش مرا همچو فرزند بود که با فرّ و با برز و اورند بود. فردوسی . همه راغها شد چو پشت پلنگ زمین همچو دیبای رومی به رنگ . فردوسی . آبی چو من مگر ز غم عشق زرد گشت وز شاخ همچو چوک بیاویخت خویشتن . بهرامی سرخسی . همچو نوباوه برنهد برچشم نامه ٔ او خلیفه ٔ بغداد. فرخی . گرچه زرد است همچو زرّ، پشیز یا سپید است همچو سیم ارزیز. لبیبی . خواجه و سید سادات و رئیس رؤسا همچو خورشید ببخشندگی و رخشانی . منوچهری . همی رفت جم پیش آن سعتری چمان بر چمن همچو کبک دری . اسدی . همچو لؤلؤ کند ای پور تو را علم و عمل ره باب تو همین است برو بر ره باب . ناصرخسرو. لاجرم خلق همه همچو امامان شده اند یکسره مسخره و مطرب طرار و طناز. ناصرخسرو. سپس ِ بیهشان دهر مرو گر نخوردی تو همچو ایشان بنگ . ناصرخسرو. همچو کتابی است جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مسأله را. مولوی . همچو ابلیسی که گفت : «اغویتنی » تو شکستی جام و ما را میزنی . مولوی . بیا که رونق این کارخانه کم نشود ز زهد همچو تویی یا ز فسق همچو منی . حافظ. همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش . حافظ. همچو دیده به سوی خویش مبین خویش را از دگران بیش مبین . جامی . همچو خورشید به ذرات جهان قسمت کن گر نصیب تو ز گردون همه یک نان باشد. صائب . ◄ (حرف ربط مرکب ) نیز. (آنندراج ). هم . همچنین : تا نبود چون همای فرخ کرکس همچو نباشد به شبه باز خشین پند. فرخی .