همت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ه مَُ) [ ع. همة ]<BR>۱- (مص م.) قصد کردن.<BR>۲- خواستن.<BR>۳- (اِمص.) اراده، قصد.<BR>۴- خواست.<BR>۵- سعی، کوشش.<BR>۶- (اِ.) ارادة قوی، عزم جزم.<BR>۷- بلندنظری، سعة صدر.<BR>۸- دلیری، شجاعت.<BR>۹- کمال مطلوب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ه مَُ) [ ع. همه ] ۱- (مص م.) قصد کردن. ۲- خواستن. ۳- (اِمص.) اراده، قصد. ۴- خواست. ۵- سعی، کوشش. ۶- (اِ.) اراده قوی، عزم جزم. ۷- بلندنظری، سعه صدر. ۸- دلیری، شجاعت. ۹- کمال مطلوب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همت . [ هَِ م ْ م َ ] (اِخ ) دهی است از بخش داراب شهرستان فسا که ٦٥ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و توتون و کاردستی مردم قالی بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٧).
همت . [ هَِ م ْ م َ ] (اِخ ) تخلص برادر وصال شیرازی است . (از تاریخ ادبی براون ج ٤ ترجمه ٔ رشید یاسمی ص ١٩٤).
همت . [ هََ ] (ع مص ) در روغن نهان شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
فتوت، والامنشی آهنگ، تصمیم، عزم اراده، خواست سعی، کوشش
واژگان فارسی سره واژهدان
کوشش، پشتکار
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه