هماویز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هماویز. [ هََ ] (ص مرکب ) هم آویز. هم آورد. هم کوشش . همتا. کفو. (برهان ) : به هرمز نعره ای برزد که مگریز بیا کآمد به میدانت هماویز. نزاری . چنان جنگ بر جنگیان تیز شد که دست و گریبان هماویز شد. نزاری .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هماویز. [ هََ ] (ص مرکب ) هم آویز. هم آورد. هم کوشش . همتا. کفو. (برهان ) : به هرمز نعره ای برزد که مگریز بیا کآمد به میدانت هماویز. نزاری . چنان جنگ بر جنگیان تیز شد که دست و گریبان هماویز شد. نزاری .