هلیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هلیدن . [ هَِ دَ ] (مص )گذاشتن . (برهان ). هشتن . به جایی نهادن : به یک حمله از جایشان بگسلد چو بگسستشان بر زمین کی هلد؟ فردوسی . از بند شبانروزی بیرون نهلَدْشان تا خون برود از تنشان پاک به یک بار. منوچهری (دیوان ص ١٥). ◄ فروگذاشتن . (برهان ). شاهدی برای این معنی نیست . ◄ واگذاشتن . رها کردن . به حال خود گذاشتن : آن را بدو بهل که همی گوید من دیده ام فقیه بخارا را. ناصرخسرو. ورش همچنان روزگاری هلی به گردونش از بیخ برنگسلی . سعدی . چرخ زن را خدای کرد بحل قلم و لوح گو به مرد: بهل . اوحدی . بهلیدش چنانکه هست، افتد که بلا بیند ار به دست افتد. اوحدی . - بازهلیدن ؛ واگذاشتن . بازگذاشتن : جهان را بدان بازهل کآفرید وز او آمد این آفرینش پدید. فردوسی . - به هم هلیدن ؛ بستن . برهم گذاشتن : بهل کتاب را به هم که مرد درس نیستم به حفظ کِشت عمر خود کم از مترس نیستم . قاآنی . و رجوع به هشتن شود.