هلو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هلو.[ هَُ ] (اِ) نوعی از شفتالو باشد و آن را شفتالوی آردی میگویند. به غایت پرآب و شیرین و بی جرم میباشد. (برهان ). شفتالو. فوخ . درافن . (یادداشتهای مؤلف ). قیاس کنید با آلو و خلو، هلی، هلگ . (یادداشت دیگر). - مثل هلوی پوست کنده ؛ در وصف چهره ای گویند که زیبا، شاداب و سرخ و سفید باشد. (از یادداشتهای مؤلف ). - امثال : همین هلو، همین گلو ؛ یعنی همین است که هست . جز این نخواهد بود. ◄ ریسمانی را گفته اند که طفلان از جایی آویزند و بر آن نشسته در هوا آیند و روند. (برهان ).
هلو. [ هََ ] (اِخ ) دهی است از بخش بانه ٔ شهرستان سقز که ٧٥ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله، توتون، لبنیات و چوب جنگلی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥).