هلاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هلاک . [ هَُ ل ْ لا ] (ع ص، اِ) آنان که به نوبت پیش مردمان آیند به طلب احسان و معروف ایشان . ◄ جویندگان آب و علف که راه را گم کرده باشند. ◄ ج ِ هالک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هلاک . [ هََ ] (ع مص ) مردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ نیست شدن . (منتهی الارب ). ◄ آزمند گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ گم شدن . ◄ افتادن . ◄ (اِمص ) نیستی . (منتهی الارب ). مرگ . دمار. آذرنگ . (یادداشت مؤلف ) : دشمن خواجه به بال و پر مغرور مباد که هلاک واجل مورچه بال و پر اوست . فرخی . هلاک و عیش و بد و نیک و شدت و فرجند غم و سرور و کم و بیش و درد و درمانند. مسعودسعد. بر وفات تو روز و شب نالم از هلاک تو سال و مه مویم . مسعودسعد. دو مرد در چاهی افتند، یکی بینا و یکی نابینا، اگرچه هلاک میان هر دو مشترک است اما عذرنابینا به نزدیک اهل خرد و بصر مقبول باشد. (کلیله و دمنه ). سبب بقاء تو و موجب هلاک مار باشد. (کلیله ودمنه ). باز ار به دهان افعی افتد زهری گردد هلاک حیوان . خاقانی . ای دل ای دل هلاک تن گردی بس کن ای دل که کار من کردی . خاقانی . کنون دل انده دل میخورد زآنک هلاک خویشتن هم خویشتن ساخت . خاقانی . وقت است کز برای هلاک مخالفان افلاک را کنی به سیاست معلمی . خاقانی . - در هلاک کسی سعی کردن ؛ سبب کشتن او شدن و اورا در ورطه ٔ هلاک افکندن : چگونه در هلاک گاو سعی کنی ؟ (کلیله و دمنه ). - در هلاک کسی کوشیدن ؛ در هلاک او سعی کردن : نزدیکان او در هلاک من کوشند. (کلیله و دمنه ). ترکیب های دیگر: - هلاک آمدن . هلاک آوردن . هلاک شدن . هلاک کردن . هلاک گردیدن . هلاک گشتن . رجوع به هر یک از این مدخل ها شود.