هلاهل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هلاهل . [ هَُ هَِ ] (ع ص ) تنک و نرم از موی و جامه . ◄ آب بسیار روشن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هلاهل . [ هََ هَِ ] (ص، اِ) زهری را گویند که هیچ تریاق علاج آن را نتواند کردن و درساعت بکشد. (برهان ). نوعی از بیش که نسیم آن انسان را می کشد. (بحر الجواهر). هلاهل نام محلی و مقامی است از سند، بیشی که در آنجا روید بسیار قوی و مهلک و قتال است و آن بیش را زهر هلاهل گویند. (انجمن آرا). ابن البیطار نیز هلاهل را نام ناحیتی از چین در مرز چین و هند داند و گوید بیش فقط در آنجا روید. (یادداشت مؤلف ). در زبان فارسی به معنی مطلق سموم قتال به کار رود : پشیمانی از کرده یک بار بس هلاهل دوباره نخورده ست کس . ابوشکور. همانگاه زهر هلاهل بخورد ز شیرین روانش برآورد گرد. فردوسی . هلاهل چنین زهر هندی بگیر به کار آر یکباره بر اردشیر. فردوسی . گر هلاهل در دهان گیرد مَثَل مداح او با مدیح او هلاهل نوش گردد در دهان . فرخی . تا که در این پایه قویدل تر است شربت زهر که هلاهل تر است ؟ نظامی . هرکه این مسجد شبی مسکن شدش نیم شب مرگ هلاهل آمدش . مولوی . دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی . حافظ. رجوع به هلهل شود.