هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دم آخر، که مرا عمر بسر میآید گر تو آیی بسرم، عمر دگر میآید گر نگریم جگر از درد تو خون میبندد ور بگریم ز درون خون جگر میآید منم آن کوه غم و درد، که سیلاب سرشک هر دم از دامن من تا بکمر میآید چون کنم از تو فراموش؟ که روزی صد بار جلوه حسن تو در پیش نظر میآید در قفای سپر سینه بجانست دلم که چرا تیر تو اول بسپر میآید؟ سبزه نو رسته بود خوب ولی خوب ترست سبزه خط تو، هر چند که بر میآید شب ز فریاد هلالی سگت افغان برداشت کین چه غوغاست که شب تا بسحر میآید؟