هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر گه آن قصاب خنجر بر گلوی من نهد مینهم سر بر زمین تا پا بروی من نهد آنکه هر سو کشتهای سر مینهد بر پای او کشته آنم که روزی پا بسوی من نهد خوی او تندست با من، گو: رقیب سنگدل تا برآرد تیغ و پیش تند خوی من نهد رازها در سینه دارم، گوشهای خواهم که: یار ساعتی گوش رضا بر گفتگوی من نهد دفع سودای سر زلف تو نتواند حکیم گر دو صد زنجیر بر هر تار موی من نهد گرد غم را گر بآب دیده بنشانم دمی باز برخیزد، قدم در جستجوی من نهد بوی مشک آید ز اوراق هلالی سالها گر دمی پیش غزال مشکبوی من نهد