هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرگز آن شوخ بما غیر نگاهی نکند آن هم از ناز کند گاهی و گاهی نکند میروم بر سر راهش بامید نظری آه! اگر بگذرد آن شوخ و نگاهی نکند این همه ناله، که من میکنم از درد فراق هیچ ماتم زده خانه سیاهی نکند حاصل عشق همین بس که: اسیر غم او دل بمالی ندهد، میل بجاهی نکند زاهدا، گر هوس باده و شاهد گنهست بنده هرگز نتواند که گناهی نکند سوی هر کس که بدین شکل و شمایل گذری کی تواند که ترا بیند و آهی نکند؟ چون هلالی شرفی یافتم از بندگیت کس چرا بندگی همچو تو شاهی نکند؟