هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یار، چون در جام میبیند، رخ گل فام را عکس رویش چشمه خورشید سازد جام را جام میبر دست من نه، نام نیک از من مجوی نیک نامی خود چه کار آید من بد نام را؟ ساقیا، جام و قدح را صبح و شام از کف منه کین چنین خورشید و ماهی نیست صبح و شام را فتنه انگیزست دوران، جام میدر گردش آر تا نبینم فتنهای گردش ایام را از خدا خواهد هلالی دم بدم جام نشاط کو حریفی، تا بساقی گوید این پیغام را؟