هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر سودای عشق اینست، من دیوانه خواهم شد چه جای آشنا؟ کز خویش هم بیگانه خواهم شد دمیدی یک فسون وز دست بردی صبر و هوش من خدا را، ترک افسون کن، که من افسانه خواهم شد غم عشق ترا، چون گنج، در دل کردهام پنهان باین گنج نهانی ساکن ویرانه خواهم شد شبی، کز روی آتشناک، مجلس را برافروزی تو شمع جمع خواهی گشت و من پروانه خواهم شد مرا کنج صلاح و خرقه تقوی نمیزیبد گریبان چاک و رسوا جانب میخانه خواهم شد بدور آن لب میگون، مجو پیمان زهد از من سر پیمان ندارم، بر سر پیمانه خواهم شد هلالی، من نه آن رندم که از مستی شوم بیخود اگر بیخود شوم، زان نرگس مستانه خواهم شد