هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زان دل بجانب سگ کوی تو میکشد کو دامنم گرفته، بسوی تو میکشد دانی چرا بدامنت آویخته دلم؟ خود را باین بهانه بکوی تو میکشد صاحبدلی، که یافت سر رشته مراد سر رشتهاش بحلقه موی تو میکشد فارغ ز بوی غالیه جعد سنبلم خاطر بجعد غالیه بوی تو میکشد ای ترک مست، این همه سنگ جفا مزن بر دل شکستهای، که سبوی تو میکشد بر عاشقان بلاست جفای تو و دلم چندین بلا ز تندی خوی تو میکشد دور از رخت کشید هلالی هزار آه آه! این چهاست کز غم روی تو میکشد؟