هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
افروخت رنگت از میو دلها کباب شد روی تو ماه بود، کنون آفتاب شد گفتم: بدور عشق تو سازم سرای عیش غم خانهای، که داشتم، آن هم خراب شد این آه گرم بیسببی نیست دم بدم یا سینه سوخت، یا دل سوزان کباب شد ناصح زبان گشاد که: تسکین دهد مرا نام تو برد و موجب صد اضطراب شد خوناب دیده این همه دانی که از کجاست؟ خونی که بود، در دل غمدیده، آب شد هر جا که هست روی تو، در پیش چشم ماست کس در میان ما نتواند حجاب شد فارغ نشسته بود هلالی بکوی زهد ناگه لب تو دید و خراب شراب شد