هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مه من، بجلوه گاهی که ترا شنودم آنجا جگرم ز غصه خون شد، که چرا نبودم آنجا؟ گه سجده خاک راهت بسرشک میکنم گل غرض آنکه دیر ماند اثر سجودم آنجا من و خاک آستانت، که همیشه سرخ رویم بهمین قدر که روزی رخ زرد سودم آنجا بطواف کویت آیم، همه شب، بیاد روزی که نیازمندی خود بتو مینمودم آنجا پس ازین جفای خوبان ز کسی وفا نجویم که دگر کسی نمانده که نیازمودم آنجا بسر رهش، هلالی، ز هلاک من کرا غم؟ چو تفاوتی ندارد عدم و وجودم آنجا