هلالی جغتایی | شاه و درویش | بخش ۱۶ - افشای راز عشق و ملامت عوام
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز چو مهر از فلک سر زد شاه از خواب ناز سر بر زد دل پر از مهر و لب پر از خنده از عتاب گذشته شرمنده پیش درویش همچو گل بشکفت رفت در خنده و همچو غنچه گفت پس از این به که ما به هم باشیم هر دو شاه و گدا به هم باشیم زان که شاه و گدا به هم گویند بیگدا نام شاه کم گویند نام شاه و کدا بع عن گیرند بیگدا نام شاه کم گیرند عزت سروران ز درویشیست فخر پیغمبران ز درویشیست همه شاهان گدای درویشند در پناه دعای درویشند شاه چون لطف کرد بیش از پیش میل درویش گشت بیش از بیش چند روزی چو در میان بگذشت حال درویش زین و آن بکذشت