هلا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ) (شب جم.) کلمة تنبیه و ندا که برای آگاهانیدن به کار میرود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هَ) (شب جم.) کلمه تنبیه و ندا که برای آگاهانیدن به کار میرود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هلا. [ هََ ل ْ لا ] (ع ق ) کلمه ای است جهت تحضیض، مرکب از هل و لا. (منتهی الارب ). کلمه ٔ تحضیض، مرکب از هل و لا، اگر بر ماضی درآید معنی سرزنش بر ترک فعل دهدو اگر بر مضارع درآید برای برانگیختن بر فعل بود.
هلا. [ هََ] (ع اِ صوت ) کلمه ای است که بدان اسب را زجر کنند واسب مادگان را تسکین دهند وقت ضراب . (منتهی الارب ).
هلا. [ هَِ / هََ ] (صوت ) نداباشد ازبرای آگاهانیدن و تنبیه کردن، و در طعنه زدن مکرر کنند. (برهان ). کلمه ای است جهت استعجال و ورغلانیدن . (منتهی الارب ). هله . هین . هان . الا : هلا چامه پیش آر ای چامه گوی تو چنگ آور ای دختر ماهروی . دقیقی . برخیز و برافروز هلا قبله ٔ زردشت بنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت . دقیقی . بگفتا هلا هین برو تا رویم به دیدار آن جشن خرم شویم . فردوسی . هلا باده پیش آر و مطرب گزین که نه گاه رزم است و پیکار و کین . فردوسی . ای یار دلربای هلا خیز ومی بیار می ده مرا و گیر دمی تنگ در کنار. منوچهری . دین چو دلم پاک دید گفت هلا هین به دل پاک برنگار مرا. ناصرخسرو. دلت گر ز بیطاعتی زنگ دارد هلا بآتش علم حکمت گدازش . ناصرخسرو. دیوت از راه ببرده ست بفرمای هلا تات زیر شجر گوز بسوزند سپند. ناصرخسرو. برخیز هلا نه وقت خواب است هم منتظر تو آفتاب است . نظامی . تو هلا دربندها را سخت بند چندگاهی بر سبال خود بخند. مولوی . گفت زن کاین گربه خورد آن گوشت را گوشت خر گر دیگرت باید هلا. مولوی . خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیخته ست نوش می یابی هلا گر پای داری نیش را. سعدی . شنید از درون عارف آواز پای هلا گفت بر در چه پایی، درآی . سعدی . اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز وگر به بردن دل آمدی بیا ای دوست . سعدی . به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنی به خون بنده اگر تشنه ای هلا ای دوست . سعدی .