هفت رنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هفت رنگ . [ هََ رَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) اول آن سیاه است و به زحل تعلق دارد، و غبرائی که رنگ خاک باشد به مشتری و سرخ به مریخ و زرد به آفتاب و سفید به زهره و کبود به عطارد و زنگاری به قمر. ◄ نام گلی است درهندوستان، و آن هفت رنگ دارد. (برهان ) : هزار است صف گل دمیده ز سنگ ز صدبرگ و دوروی وز هفترنگ . اسدی . ◄ هرهفت و آرایش زنان را هم گفته اند. ◄ هرچیز منقش را نیزگویند. (برهان ). رنگارنگ . که رنگهای مختلف دارد : خزان به دست مه مهر درنوشت از باغ بساط ششتری و هفت رنگ شادروان . فرخی . آمد آن ماه دوهفته با قبای هفت رنگ زلف پر بند و شکنج و چشم پر نیرنگ و رنگ . امیرمعزی . فروریخت کرباس از روی سنگ پدیدآمد آن گوهر هفت رنگ . نظامی . من از کله ٔ شب در این دیر تنگ همی بافتم حله ٔ هفت رنگ . نظامی . برون آی از این پرده ٔ هفت رنگ که زنگی بود آینه زیر زنگ . نظامی . پرده ٔ هفت رنگ را بگذار تو که در خانه بوریا داری . سعدی . ◄ محیل . گربز. (یادداشت مؤلف ). رجوع به هفت خط شود.