هزارمیخی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزارمیخی . [ هََ / هَِ ] (ص نسبی، اِمرکب ) هزارمیخ . (برهان ). جبه ٔ درویشان : دلقش هزارمیخی چرخ و به جیب چاک بازافکنش ز نور و فراویزش از ظلام . خاقانی . تیغ یک میخ آفتاب گذشت جوشن شب هزارمیخی گشت . نظامی . چو گشت نغمه ٔ مرغان صبحگاه بلند هزارمیخی شب بر خود آسمان بدرید. امیرخسرو. دوتویی ِفقرا جامه ای است کز عظمت هزارمیخی افلاکش آستر یابی . سلمان ساوجی . ◄ هزارمیخه . آنچه به میخهای بسیار استوار بود و به کنایت آسمان است : کاین هفت خدنگ چارمیخی وین نُه سپر هزارمیخی . نظامی . رجوع به هزارمیخ و هزارمیخه شود.