هزاردانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزاردانه . [ هََ / هَِ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) تسبیح که هزاردانه دارد. (یادداشت به خط مؤلف ). قسمی سبحه که عدد دانه های آن هزار است . (یادداشت دیگر) : تسبیح هزاردانه بر دست مپیچ . سعدی (گلستان ). نُه چرخ هزاردانه گردان در حلقه ٔ ذکر خانقاهت . سلمان ساوجی (از آنندراج ). ◄ به معنی برنج به کار رود. عوام هنگامی که بر سر سفره اند و خواهند که سوگند خورند گویند «به این هزاردانه » و به برنج اشاره کنند، یعنی به این برنج، به این نعمت . (از یادداشتهای مؤلف ). نظیر آن در تداول گویند: به این دانه ٔناشمرده، یعنی گندم یا برنج . ◄ خوشه ای که دارای دانه های بسیار بود. (ناظم الاطباء).