هزاران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزاران . [ هََ ] (اِخ ) دهی است از بخش قره آغاج شهرستان مراغه . دارای ٣٥٠ تن سکنه است . آب آن ازچشمه سارها و محصول عمده اش غله و نخود است . شامل دو قسمت به نام هزاران پائین و بالاست که یک هزار گز از یکدیگر فاصله دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
هزاران . [ هََ / هَِ ] (عدد، ص، اِ) جمع هزار است برخلاف قیاس، و عدد هزار را نیز گویند. (برهان ). این کلمه بیشتر برای دلالت بر کثرت به کار رود : هزاران بدو اندرون طلق و خم درون درش نقش باغ ارم . عنصری . آنگه به یکی چرخشت اندر فکنَدْشان بر پشت لگد بیست هزاران بزنَدْشان . منوچهری . هزاران صفت گل دمیده ز سنگ ز صدبرگ و دوروی و ازهفت رنگ . اسدی . هزاران قبه ٔ عالی کشیده سربه ابر اندر که کردی کمترین قبه ی ْ سپهر برترین دروا. عمعق بخارایی . به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم . حافظ. - صدهزاران ؛ عدد مرکبی است دال برکثرت : صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟ حافظ. - هزاران هزار ؛ عددی است که برای دلالت بر کثرت به کار رود: از هزاران هزار نعمت و جاه نه به آخر به جز کفن بردند؟ رودکی . سال هزاران هزار شاد همی باش یاد همی دارمان و یاد همی باش . منوچهری . به بازوی پرخون درون بید سرخ بزد دشنه زین غم هزاران هزار. ناصرخسرو. ◄ (اِ) بازی چهارم نرد را هم میگویند که داو هزار باشد. (برهان ). هزار. ده هزاران . داوهزار. (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به هزار، داوهزار، ده هزار و ده هزاران شود.