هزار میخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِمر.) کنایه از:<BR>۱- خرقة درویشان که بخیة بسیاری بر آن زده باشند.<BR>۲- آسمان پر ستاره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (اِمر.) کنایه از: ۱- خرقه درویشان که بخیه بسیاری بر آن زده باشند. ۲- آسمان پر ستاره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزارمیخ . [ هََ / هَِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) خرقه ٔ درویشان که بخیه ٔ بسیار بر آن زده باشند، و آن را هزارمیخی هم میگویند. (برهان ). نوعی از لباس فقرا که به رشته های گنده جابه جا دوزند. (غیاث ) : چو پشت قنفذ گشته تنورش از پیکان هزارمیخ شده درعش از بسی سوفال . زینبی . برکش میخ غم ز دل پیش که صبح برکشد این خشن هزارمیخ از سر چرخ چنبری . خاقانی . دلق هزارمیخ شب آن ِ من است و من چون روز سر ز صدره ٔ خارا برآورم . خاقانی . ازبهر پاره پیر فلک را به دست صبح دلق هزارمیخ ز سر برکشیده اند. خاقانی . ◄ کنایه از آسمان پرکواکب است . (برهان ). کنایه از فلک باشد. (انجمن آرا). به این معنی شاهدی یافت نشد و گویا از همان ابیات خاقانی این معنی مستفاد شده، در صورتی که خاقانی آسمان را به دلق هزارمیخ تشبیه کرده است .