هر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هر. [ هََ ] (ص مبهم ) کل . همه . تمام . (یادداشت به خط مؤلف ). افاده ٔ معنی عموم دهد همچون هرجا وهرکس و مانند آن . (برهان ). ترجمه ٔ کل هم هست . (برهان ). پیش از اسم عام درآید و حکم آن اسم را در همانندان آن تعمیم دهد و نیز بر سر عدد درآید و حکمی را درباره ٔ تمام افراد معدود آن، یکسان سازد : من سخن گویم تو کانایی کنی هر زمانی دست بر دستت زنی . رودکی . هر گلی پژمرده گردد زو نه دیر مرگ بفشارد همه در زیر غن . رودکی . عاجز شود از اشک و غریومن هر ابر بهار گاه با بخنو. رودکی . چنان بازگردی ز دشت هری که بر تو بگریند هر مهتری . فردوسی . برفتند هرمهتری با نثار ببهرام گفتند کای نامدار. فردوسی . هر روز شادی نو بیناد و رامشی زین باغ جنت آیین وین کاخ کرخ وار. فرخی . سال و ماه نیک و روز خرم و فرخ بهار بر شه فرخنده پی فرخنده بادا هر چهار. فرخی . آن که بدین وقت همی کردی هر سال خزپوش و به کاشانه شو از صفه و فروار. فرخی . بدان رسید که بر ما به زنده بودن ما خدای وار همی منتی نهد هر خس . عسجدی . تو گر حافظ و پشت باشی مرا به ذره نیندیشم از هر غری . منوچهری . فرزانه ای برفت و ز رفتنش هر زیان دیوانه ای بماند وز ماندنش هیچ سود. لبیبی . تدبیر هر کاری اینک بواجبی فرموده می آید. (تاریخ بیهقی ). ز کافور وز عود بد هر درخت همه زرگیا رسته از سنگ سخت . اسدی . - هر آن ؛ مرکب از هر و اسم اشاره . هر یک . هرکه . هر کس . (یادداشت به خط مؤلف ) : هر آن شمعی که ایزد برفروزد هر آن کس پف کند سبلت بسوزد. بوشکور. هر آن کز غم جان و بیم گناه بزنهار این خانه گیرد پناه . اسدی . هر آن باغی که نخلش سر بدر بی مدامش باغبان خونین جگر بی . باباطاهر. - هرآن ؛ هرلحظه . هردم . هروقت . (از ناظم الاطباء). مرکب از هر و آن به معنی دم و لحظه . - هرآنجا ؛ هرجا. در هرجا. جایی که : سپهبد هر آنجا که بدموبدی سخن دان و بیداردل بخردی . فردوسی . - هرآنچه ؛ هرچیزی که . هرچه . (یادداشت مؤلف ) : به پیش آینه ٔ دل هرآنچه میدارم بجز خیال جمالت نمی نماید باز. حافظ. - هر آن کس ؛ هرآنک . هرآنکه . هرکو. هرآنکو. هرکه . هرکس . (یادداشت به خط مؤلف ) : هرآن کس که در خواب دانا بدند به هر دانشی بر توانا بدند. فردوسی . هرآن کس که در جنگ تندی کند همان از پی سودمندی کند. فردوسی . رجوع به مترادفات این کلمه شود. - هرآنکو ؛ مخفف هر آن که او. (یادداشت به خط مؤلف ). هرکه . هرکس . هر آن کس . هرآنک . هرکو. رجوع به مترادفات این کلمه شود. - هرآنکه ؛ هرآنکو. هرآن کس . هرکه . هرکو : هرآنکه جانب اهل وفا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد. حافظ. رجوع به مترادفات این کلمه شود. - هرآنگاه ؛ هرآنگه . هرگه . هروقت . هرزمان . رجوع به هرآنگه شود. - هرآنگه ؛ هر زمانی که . هرگاه . (یادداشت به خط مؤلف ) : هرآنگه که خوری می خوش آنگه است خاصه که گل و یاسمن دمید. رودکی . هرآنگه که برزد یکی باد سرد چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد. فردوسی . - هرآن گهی ؛ هرآن گه . هرآن گاه . هر زمان : آری هرآن گهی که سپاهی رود به حرب ز اوّل بچند روز بیاید طلایه دار. منوچهری . - هربار ؛ هردفعه . هرنوبت . تمام دفعات . همواره . همیشه : دام هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رفت و دام ببرد. سعدی . - هرجا ؛ همه جا. هرجایی که ... (یادداشت به خط مؤلف ) : نکویی به هرجا چو آید به کار نکویی گزین وز بدی شرم دار. فردوسی . به هر جا کجا شهریاران بدند چو از کار گشتاسپ آگه شدند. فردوسی . - هرجایی . رجوع به کلمه ٔ هرجایی شود. - هرجور ؛ هر طور. به هرترتیب . به هروجه . - هرچ . رجوع به هرچ شود. - هرچگاه . رجوع به هرچگاه شود. - هرچند؛ با اینکه . با وجود اینکه . اگرچه : هرچند حقیرم سخنم عالی و شیرین آری عسل شیرین ناید مگر از منج . منجیک ترمذی . بدین درد هرچند کین آورم وگر آسمان بر زمین آورم . فردوسی . هرچند که درویش پسر فغ زاید در چشم توانگران همه چغز آید. ابوالفتح بستی . هر چند که بسیار و دراز است سخنهات چون خوب و خوش است آن نه دراز است نه بسیار. ناصرخسرو. کارم بساز از کرم امروز ای کریم هرچند کارساز بجز کردگار نیست . سنائی . با خود گفتم به درگاه رفتن صواب تر هرچند پگاه است . (تاریخ بیهقی ). پدر ما هرچند ما را ولیعهد کرده بود... لختی مزاج او بگشت . (تاریخ بیهقی ). حصیری هرچند مردی است گزاف کار و گزاف گوی اما پیر است . (تاریخ بیهقی ). هرچند جای آن نیست اما ممکن است خواننده را از آن فایده باشد.(کلیله و دمنه ). هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم . حافظ (دیوان چ قزوینی - غنی ص ٢١٩). نثار خاک رهت نقد جان من هرچند که نیست نقد روان را بر تو مقداری . حافظ. - ◄ هراندازه . هرقدر. هرمقدار. هرچقدر : مار را هرچند بهتر پروری چون یکی خشم آورد کیفر بری . بوشکور. هرچند بدین سعتریان درنگرم من حقا که بچشمم ز همه خوبتر آیی . منوچهری . هرچند در باب او سخن گفتندی از او خشنود نگشت . (نوروزنامه ٔ خیام ). هرچندبیشتر رود به گمراهی نزدیکتر باشد. (کلیله و دمنه ). - هرچون ؛ هرگونه . هرطور. هرجور : بدو گفت هرچون که می بنگرم به پادافره بد نه اندرخورم . فردوسی . زن ارچه دلیر است و با زوردست همان نیم مرد است هر چون که هست . اسدی . چون تو جزو عالمی هر چون بوی کل را بر وصف خود بینی غوی . مولوی . - هرچه . رجوع به هر چه شود. - هرچیز؛ همه ٔ چیزها. همه ٔ چیزهایی که . هر آنچه . هرچه . رجوع به هرچه شود. - هردر ؛ هرطرف . هرباب . هرموضوع : دبیر نویسنده را پیش خواند فراوان سخنها ز هردر براند. فردوسی . - هردری ؛ هرجایی . از هردری سخن گفتن ؛ درباره ٔ مسائل مختلف گفتگو کردن . رجوع به هردر شود. - هردم ؛ هرلحظه . هرساعت . رجوع به همین مدخل شود. - هردو ؛ آن دو باهم .این ترکیب در موردی به کار رود که دو مسندالیه را در اسنادی مشترک دارند و حکم آن دو یکی باشد : نارنج چو دو کفه ٔ سیمین ترازو هردو ز زر سرخ طلا کرده برون سو. منوچهری . - هر دوان ؛ هر دو. هر دوتای آنها : زمانه از این هر دوان بگذرد تو بگوال چیزی کز آن نگذرد. شهید بلخی . به هر نیک و بد هر دوان یک منش بر از اندرون هر دوان بدکنش . بوشکور. تو از آن هر دوان دلیرتری خویشتن را به آرزو برسان . فرخی . من و درخت کنون هر دوان به یک صفتیم منم ز یار جدا مانده و درخت از بار. فرخی . به یک جای بودند خوش هر دوان همه راه هم پرسش و هم عنان . اسدی . نیارم گزیدن کسی را بر ایشان بر این هر دوان نازنین محمد. ناصرخسرو. - هرروز ؛ همه روز. همه ٔ روزها. - هرروزه ؛ پیوسته .(برهان ). همواره . هرروز. پیاپی . (یادداشت به خط مؤلف ). نیز رجوع به ذیل همین مدخل شود. - هرزمان ؛ هروقت . (آنندراج ). و همه وقت . (یادداشت به خط مؤلف ) : برو بر دو چشمش همی خیره ماند همی هرزمان نام یزدان بخواند. فردوسی . تو با جامه ٔ پاک بر تخت زر و را هر زمان بر تو باشد گذر. فردوسی . هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کند گویی اندر روح تو مضمر همی گردد بدن . منوچهری . هرزمان نوحه کند فاخته چون نوحه گری هرزمان کبک همی تازد چون جاسوسی . منوچهری . رجوع به هرزمان شود. - هرسال ؛ همه سال . سالهای پیاپی . سالی یکبار. (یادداشت به خط مؤلف ). - هرساله ؛ سالیانه و همه سال . (ناظم الاطباء) : هرساله بلا و سختی و رنج من پیش کشیده ام در این زاد. مسعودسعد. - هرسو ؛ هرطرف . هرجانب . همه طرف : ز صحرا سیلها برخاست هرسو دراز آهنگ و پیچان و زمین کن . منوچهری . - هرسویه پادشاهان . هر سه دختر. هر سه نوع . رجوع به این مدخل ها در جای خود شود. - هرشب ؛ همه ٔ شبها. شبهای پیاپی . - هرشبی ؛ هرشب . همه شب . تمام شبها : تو همی تابی و من بر تو همی خوانم به مهر هر شبی تا روزدیوان بوالقاسم حسن . منوچهری . - هرطور ؛ هرگونه . به هر ترتیب . هرجور. - هرک ؛ هرکس . هرکه . رجوع به هرک شود. - هرکار ؛ تمام کارها. کارهای مختلف . - هرکاره .رجوع به مدخل هرکاره شود. - هرکت ؛ هر که ات . رجوع به هرکت شود. - هرکجا ؛ هرجا. همه جا. هر جایی که ... : بگویم ترا هرکجا بیژن است به جام این سخن مر مرا روشن است . فردوسی . هرکجا در عرب و عجم اسب نیکو بودی به درگاه ایشان آوردندی . (نوروزنامه ٔ خیام ). هرکجا بیماری نشان یافتم معاجلت او بر وجه حسبت کردم . (کلیله و دمنه، قول برزویه ). جلوه گاه طایر اقبال باشد هرکجا سایه اندازد همای چتر گردون سای تو. حافظ. - هرکدام ؛ هریک . همه . هریکی از آنها که ... همه ٔ آنهایی که ... - هرکس ؛ همه ٔ کسانی که . (یادداشت به خط مؤلف ). همه . هریک : همی گفت هرکس که لهراسب شاه به مردی ز ترکان تهی کرد گاه . فردوسی . بدو گفت هرکس که شاه جهان گزیده ست رامشگری در نهان . فردوسی . هرکس گفته که شرم ندارید مردی را که می کشید به دار چنین کنید.(تاریخ بیهقی ). - هرکس هرکس ؛ هرج و مرج . بی نظم . هر جا یا هر کار که در آن نظام و ترتیب نباشد. مانند کسی به کسی نیست . - هرکسی ؛ هرکس . هریک . هرکدام . همگی . همه . (یادداشت به خط مؤلف ) : پس فرزندان داود هرکسی چشم میداشتند. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). بگفتند هر گونه ای هرکسی همانا پسندش نیامد بسی . فردوسی . ز لشکر همه هرکسی با نثار ز دینار وز گوهر شاهوار. فردوسی . شما هرکسی چاره ٔ جان کنید بدین خستگی تا چه درمان کنید. فردوسی . - هرکم ؛ هر که مرا. (یادداشت به خط مؤلف ). هر که ام . - هرکو . رجوع به هرکو شود. - هرکه ؛ هرکس . هرکو. آنکه . کسی که . (یادداشت به خط مؤلف ) : زان عقیقین میی که هرکه بدید از عقیق گداخته نشناخت . رودکی . هر که نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار. رودکی . هر که را راهبر زغن باشد منزل او به مرزغن باشد. عنصری . هرکه بر درگه ملوک بود از چنین کار با خدوک بود. عنصری . که با رای ما هرکه دل کرد راست بجویند جمشید را تا کجاست . اسدی . هرکه چون سایه گشت خانه نشین تابش ماه و خور کجا یابد؟ ابن یمین . رجوع به هرک و هرکو شود. - هرکه هرکه ؛ هرکس هرکس . هرج و مرج . صاحب اختیاری نبودن . رئیس ومرئوسی نبودن . بی نظمی . بی انضباطی . (از یادداشتهای مؤلف ). - هرکی هرکی ؛ هرکه هرکه . هرکس هرکس . - هرگاه ؛ هرزمان . هروقت . هروقتی که . (از یادداشتهای مؤلف ) : صاحب کافی هرگاه از مکتوبات او چیزی بدیدی گفتی هذا خط قابوس ام جناح طاوس ؟ (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). هرگاه که خواهی بتوان گفت سخن را وآنگاه که گفتی نتوان کرد نهانش . ابن یمین . - ◄ اگر. چنانکه . چنانچه .(یادداشت به خط مؤلف ). - هرگونه ؛ هرجور. هرطور. به هر ترتیب . به هر صورت . از هرنوع : بیامد دو فرزانه ٔ نیک رای میانشان همی رفت هرگونه رای . فردوسی . ز هرگونه گفتند و خسرو شنید به دل رای آن مهتران برگزید. فردوسی . بگوید ز هرگونه با ما سخن ز کار نو و کارهای کهن . فردوسی . - هرگه ؛ هرگاه . هروقت .هرزمان : چنین یافت پاسخ ز ایرانیان که هرگه که برخاست کین از میان ... فردوسی . اصل ستون است . هرگه که او سست شد و بیفتاد نه خیمه ماند و نه طناب . (تاریخ بیهقی ). هرگه که فیلان در نبرد آمدندی لشکر اسلام به زخم تیر و زوبین حلقوم و خرطوم همه میدریدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). - هرنوع ؛ هر قسم و به هرطور و به هر طریق و به هر حیله . (ناظم الاطباء). - هروقت ؛ هرگه . هرگاه . هرزمان . - هروقتی ؛ هرزمانی و هر ساعتی و در هرآن . (ناظم الاطباء). - هرهفت . رجوع به لغت هرهفت شود. ◄ هر یک . هرکدام : چون به مکه آمدند هر زنی کودکی برگرفتند. (تاریخ بلعمی ). به هر تلی بر از کشته گروهی به هر غفچی بر از فر خسته پنجاه . عنصری . می به کار آید هر چیز به جای خویش تری از آب و شخودن ز شخار آید. ناصرخسرو. ◄ کسی که . آنکه . هرآنکه : گم است آنکه سوی تواش راه نیست به دل کور هر کز تو آگاه نیست . اسدی . ◄ هیچ . مقابل همه و کل . (یادداشت به خط مؤلف ) : به لشکر چنو نامداری نبود به هر جای چون او سواری نبود. فردوسی . مر او را به هر بوم دشمن نماند بدی را به گیتی نشیمن نماند. فردوسی . من از ترس کمانداران ابرو نمی یارم گذر کردن به هرسو. سعدی .
هر. [ هََ ] (اِ) آسیا. (یادداشت به خط مؤلف ). فیروزآبادی گوید. «ابهر» معرب آب و هر است یعنی آب آسیا. (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به کلمه ٔ ابهر شود.
هر. [ هََ ] (اِخ ) دهی بوده است میان قراباغ و گنجه در سه فرسنگی قراباغ . (از نزهةالقلوب حمداﷲ مستوفی چ لیدن ص ١٨١).