هرگز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرگز. [ هََ گ ِ ] (ق ) هگرز. در پهلوی هکرچ به معنی یک بار، هر، هرگز، ابداً، ایرانی باستان : هکرت چیت . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). هیچ وقت . هیچ زمان . (برهان ). هگرز. هرگیز. ابداً. به هیچوجه . (یادداشت مؤلف ) : چرخ فلک هرگز پیدا نکرد چون تو یکی سفله و دون وژکور. رودکی . ستد و داد مکن هرگز جزدستادست که پس دست خلاف آرد و الفت ببرد. بوشکور. چگونه ست کز حرب سیری نیابی چگونه که برجای هرگز نپایی . زینبی . هرگز تو به هیچ کس نشایی بر سرت دو شوله خاک و سرگین . شهید بلخی . بر دل چون تاول است و تاول هرگز نرم نگردد مگر بسخت غبازه . منجیک . گویی همچون فلان شدم نتوانی هرگز چون عود کی تواند شد توغ . منجیک . فرزانه تر از تو نبود هرگز مردم آزاده تر از تو نبرد خلق گمانه . خسروی سرخسی . نباشد میل فرزانه به فرزند و به زن هرگز ببرد نسل این هر دو نبرد نسل فرزانه . کسائی . ای آنکه جز از شعر و غزل هیچ نخوانی هرگز نکنی سیر دل از تنبل و ترفند. کسائی . سپاهی است ای شهریار زمین که هرگز چنان نآمد از ترک و چین . دقیقی . چنین پاسخ آورد پس کرگسار که بر هفت خوان، هرگز ای شهریار. فردوسی . به رویین دژت بر سپهبد کنم مبادا که هرگز بتو بد کنم . فردوسی . به ایرانیان آفرین کرد و گفت که هرگز نماند هنر در نهفت . فردوسی . از مجلستان هرگز بیرون نگذارم از جان و دل و دیده گرامی تر دارم . منوچهری . نگردد موم هرگز هیچ آهن نگردد دوست هرگز هیچ دشمن . فخرالدین اسعد. حسنک را... بر مرکبی که هرگز ننشسته بود نشانیدند. (تاریخ بیهقی ). من هرگز بونصر استادم را دل مشغول تر و متحیرتر ندیدم از این روزگار که اکنون دیدم . (تاریخ بیهقی ). هرگز دوست دشمن نشود. (تاریخ بیهقی ). مکن هرگز بدو فعلی اضافت گر خرد داری بحز ابداع یک مبدع کلمح العین او ادنی . ناصرخسرو. خراب کرده ٔ هرکس توکرده ای آباد مبادا هرگز آباد کرده ٔ تو خراب . امیرمعزی . عاقل از منافع دانش هرگزنومید نشود. (کلیله و دمنه ). هرگز که دید آب مصور در آینه یا آینه که دید مصفا میان آب . خاقانی . رباینده چرخ آنچنانش ربود که گفتی که نابوده هرگز نبود. نظامی . ای که هرگز فرامشت نکنم هیچت از بنده یاد می آید؟ سعدی . هر آن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد. سعدی . سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند. سعدی . هرگز نباشدت به بد دیگران نظر در فعل خویشتن تو اگر نیک بنگری . اوحدی . ◄ هیچوقت یا همه وقت . همواره : گر نه می میخوردی نرگس تر از جوی چشم او هرگز پر خواب و خمارستی . ناصرخسرو. ◄ گاهی . یک بار. زمانی .وقتی . (یادداشت به خط مؤلف ) : گر رود هرگز برلفظ تو مدح ملکی بازگردد بتو آن مدح چو از کوه صدا. مختاری غزنوی . شد خط عمر حاصل، گر زانکه با تو ما را هرگز به عمر روزی، روزی شود وصالی . حافظ. ◄ چه زمان ؟ چه وقت ؟ (یادداشت به خط مؤلف ) : هرگز به کجا روی نهاد این شه عادل با حاشیه ٔ خویش و غلامان سرایی الا که به کام دل او کردهمه کار این گنبد پیروزه و گردون رجایی . منوچهری . ◄ (ص ) به معنی همیشه و لایزال هم آمده است . (برهان ). رجوع به هرگزی شود.