هرچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرچ . [ هََ ] (ضمیر مبهم مرکب، ق مرکب ) مخفف هرچه و این تخفیف را برای نگاهداشت وزن شعر روا دارند. (یادداشت به خط مؤلف ). هرچه . هر چیزی که . هر آنچه : از زمی برجستمی تا چاشدان خوردمی هرچ اندرو بودی ز نان . رودکی . جز از رستنیها نخوردند نیز ز هرچ از زمی سر برآورد نیز. فردوسی . که من شهریار ترا کهترم بهرچ او بفرمود فرمانبرم . فردوسی . ملک همه آفاق بدو روی نهاده ست هرچ آن پدرش را نگشاد او بگشاده ست . منوچهری . چنین گفت کت خوابگاه این زمی است برو خفتگانند هرچ آدمیست . اسدی . ستاننده چابک ربائی است زود که نتوان ستد باز هرچ آن ربود. اسدی . نه هر گوهر که پیش آیدتوان سفت نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت . نظامی . - هرچت ؛ هر چه ترا. هر چه از تو یا بتو یا برای تو : ز بهرام و از رستم نامدار ز هرچت بپرسم به من بر شمار. فردوسی . گرایدون که هرچت بپرسم تو راست بگویی، همه بوم ترکان تراست . فردوسی . - هرچش ؛ هرچه اش . هر چه او را : ز هرچش بپرسم نگویدتمام فرخ زاد گوید که هستم به نام . فردوسی . ز پیغام هرچش به دل بود نیز به گفتار بر نامه بفزودنیز. فردوسی . - هرچم ؛ هرچه ام . هرچه مرا یا از من : که من شهریار ترا کهترم به هرچم بفرمود فرمانبرم . فردوسی .