هرچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرچه . [ هََ چ ِ ] (ضمیر مبهم مرکب، ق مرکب ) آنچه . هر اندازه . هر آنچه . هر آنچیزی که . همه ٔ آنهایی که . هرجا که : هر چه در عالم دغا و مسخره بوده ست از حد فرغانه تا بغزنی و قزدار. نجیبی فرغانی . هر چه بخواهد بده که گنده زبانست دیو رمنده نه کنده داند و نه رش . منجیک ترمذی . هر چه بر الفاظ خلق مدحت رفته ست یا برود تا بروز حشر، تو آنی . رودکی . هر چه تانی وز آن فرو مولی نشمرند از تو آن به بشکولی . رودکی . از تو دارم هرچه در خانه خنور وز تو دارم نیز گندم در کنور. رودکی . کنم هر چه دارم به ایشان یله ز گیتی گرفتم یکی بیغله . فردوسی . سخن هر چه پرسم همه راست گوی به کژّی مکن رای و چاره مجوی . فردوسی . و زو هر چه آباد بینی بسوز شب آور هر آنجا که باشی به روز. فردوسی . بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد پیشتر ز آن گوایی . فرخی . - هر چه باداباد ؛ آنچه باید باشد میشود. (ناظم الاطباء). مانند المقدر کائن . (یادداشت به خط مؤلف ) : دوست از من ترا همی طلبد رو بر دوست هر چه باداباد. فرخی . شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد زدیم بر صف رندان و هرچه باداباد. حافظ. ◄ اگر پیش از صفات تفضیلی درآید معنی صفت عالی میسازد : دستیار و ستور و کار سفر ساخته کرده هر چه نیکوتر. عنصری . دور بودن ز چنان روی غمی است هر چه دشوارتر و هر چه بتر. فرخی . به راهی رود هر چه ستوده تر. (تاریخ بیهقی ). تنی چند بگزینند هر چه ناصح تر و فاضل تر. (تاریخ بیهقی ). بازگردانیده می آید بانواخت هر چه تمامتر. (تاریخ بیهقی ). میخواستیم که ثمره ٔ آن از حطام دنیوی هر چه کاملتر بیابد. (کلیله و دمنه ). و اثر اصطناع پادشاه بر این کرامت هر چه شایعتر شدو من بنده بدان مسرور و سرخروی گشتم . (کلیله و دمنه ). کار نیشابور در عهد ریاست او نظامی هر چه تمامتر گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ) . - هر چه نه بدتر ؛ آنچه شایسته ٔ گفتن و اظهار کردن و نام بردن نیست . عورات .